تبلیغات
هفت رخ فرخ ایران - مطالب خرداد 1391
چهارشنبه 17 خرداد 1391

داستان های تاریخی

   نوشته شده توسط: سیاوش    نوع مطلب :تاریخ معاصر ،

 علی اکبربیگ و ماجرای طاووسها

رضاشاه به ساختن کاخهای سلطنتی در تهران و چند شهر خوش‌آب و هوای شمالی کشور علاقه داشت. ساخت عمارتها برعهدة ادارة املاک اختصاصی بود. آنها از اختیارات بسیاری برخوردار بودند و هر ملک و زمینی را که به نظرشان مناسب این بناها بود تصاحب می‌کردند و صاحبان این زمینها جرئت هیچ‌گونه اعتراضی نداشتند. حادثه جالبی که در ساخت و ساز و تزئین کاخ سلطنتی اتفاق افتاد از این قرار است، در اوایل ساخت قصر سلطنتی در شهر بارفروش که بعداً به اسم بابل معروف شد، ادارة املاک اختصاصی برای تکمیل و تزئین کاخ سلطنتی چهار طاووس نروماده اهدایی یکی از شاهزادگان با تشریفات خاص و مراسلات محرمانه لازم و تأکید و اصرار و سفارش مخصوص به بابل آوردند با مراقبت و حسن توجه زادوولد نموده و از چهار عدد به چهل عدد تبدیل گردند. این طاووسها توسط رئیس اداره املاک از مرکز تحویل گرفته شد. علی‌اکبربیگ معین نایب برای حفاظت از این طاووسها تعیین و با سفارشات بسیاری حکم انتصاب مشارٌالیه صادر شد.

بر اثر حسن توجه علی‌‌اکبربیگ و آب و هوای خوب بابل طاووسها روز به روز زیباتر و فربه‌تر شدند و مورد توجه رئیس اداره املاک قرار گرفتند، به طوری که مشارالیه از طاووسهای همایونی در حال چتر زدن عکس گرفت و آن را ضمیمه پیشنهاد نشان لیاقت و اضافه حقوق علی‌اکبرخان معین‌نایب به مرکز فرستاد. از مرکز جواب رسید که نبایستی متصدیان املاک شاهانه استدعای خرج کنند و مطمئن باشند که ادارة کل املاک با هیچ پیشنهاد خرجی موافقت نمی‌کند و راجع به نشان لیاقت هم‌پس از زیاد شدن نوع طاووسها به شرفعرض همایونی می‌رسد.

متصدی کاخ بابل که از افسران کاردان و زرنگ بود، علی‌اکبربیگ را احضار کرد و گفت: مرکز با اعطای نشان و اضافه حقوق تو به‌شرط جفت‌گیری و تخم‌گذاری و جوجه‌کشی طاووسها موافقت کردند. از امروز دقت بیشتری در اجرای این امر کن تا اول سال مفتخر به دریافت نشان و انعام کافی گردی.

علی‌اکبربیگ اصلاً هیچ اطلاعاتی در مورد طرز تربیت و حفاظت طیور نداشت، به همین خاطر در قهوه‌خانه‌ای با یک درویش هندی دوست شد و دستوراتی برای تخمگذاری طاوس از او گرفت. او با توجه به دستورات درویش و تلاش در تخمگذاری طاووسها موفق شد. مراتب به رئیس املاک مازندران و سپس با تلگراف رمز به دفتر املاک اختصاصی چنین گزارش شد: در پی مراقبت کارکنان املاک اختصاصی، طاووسهای کاخ همایونی تخم‌گذاری کردند. ده روز پس از این اتفاق علی‌اکبربیگ صبح زود به منزل رئیس مستقیم خود افسر متصدی املاک مازندران رفت و پس از ادای احترامات نظامی در حالی که گریه می‌کرد گفت: قربان، دیشب شغال یکی از طاووسهای کاخ سلطنتی را خفه کرده‌است. رئیس املاک ناگزیر در یک جمله تلگراف زیر را به مرکز مخابره کرد:

طاووس نر شماره ۲۱ در اثر هجوم. شغال بدسگال به کاخ بابل دیشب تصدق (قربانی) ذات پاک همایونی گردید. سه روز بعد هم علی‌اکبربیگ با تأسف خبر داد که طاووس ماده هم به مرض طاووس نر دچار شده‌است! رئیس املاک مجدداً تلگراف زیر را به مرکز مخابره کرد: طاووس مادة شمارة ۲۱ که نتوانست از درک افتخار طاووس نر بی‌نصیب باشد دیروز تصدق شد. دوروز بعد با این مضمون به امضای رئیس ادارة کل املاک به متصدی املاک بابل رسید: اگر تا دوهفته دیگر که هنگام تشریف‌فرمایی موکب مبارک همایونی به بابل است از تخمهای طاووس نتیجه نگیرید هنگام تصدق شدن شما و علی‌اکبربیگ خواهد بود. رئیس املاک مازندران علی‌اکبربیگ را احضار کرد و متن تلگراف را با حذف کلمة شما برایش خواند. بیچاره علی‌اکبربیگ به روی دست و پا و چکمة او افتاد و گفت: حالا تکلیف چیست؟ رئیس املاک جواب داد: من عقیده دارم که تو برای نجات خود در زیر هر بغل خود یک تخم طاووس بگذار. کاری کن تا پس از چند روز جوجه‌ها از تخم بیرون بیایند. آن‌وقت در مقابل شاه جوجه‌ها را با دو طاووس دیگر نشان می‌دهیم. در غیر این‌صورت، نه تنها نشان و اضافه حقوق از بین می‌رود بلکه کشته خواهی شد.بیچاره علی‌اکبربیگ برای اطاعت امر تخم طاووسها را زیربغل گذاشت و سرانجام ، آنها را به جوجه تبدیل کرد و هنگام تشریف فرمایی موکب مبارک همایونی، دو طاووس را که در کنار دو جوجه حرکت می‌کردند به رضاشاه نشان دادند.

 قربان، این باغ را به غلامزاده‌ها داده‌ام

یکی از داستانهای عصر رضاشاه که بعد از شهریور بیست به صورتهای مختلفی در مجلات و روزنامه‌ها چاپ شد. داستان مسافرت رضاشاه به مشهد و جریان ملاقات وی با کوزه‌کنانی تاجر معروف آن شهر بود. مجله خواندنیها در مقاله‌ای تحت عنوان رضا شاه در مشهد نوشت:

در سال ۱۳۱۳ اسدی نایب‌التولیه از رضا شاه دعوت کرد برای افتتاح بیمارستان شاهرضا به مشهد برود. دعوت وی از سوی رضا شاه مورد قبول واقع شد. بیمارستان شاهرضا به همت اسدی ساخته شده و از در‌آمد موقوفة آستان قدس‌ رضوی مبالغ هنگفتی هزینه آن گردید. در شهر کم‌وبیش شهرت یافته بود که رضاشاه در تعقیب تقاضای اسدی به خراسان خواهدآمد.

قرائن و امارات به این شایعه رنگ وقوع می‌داد. زیرا شهرداری با سرعت بهت‌آوری به تسطیح خیابانها پرداخته و دیوارها را سفید کرده‌بود. در استانداری فعالیتی دیده‌می‌شد که مجموع آنها روی هم‌رفته سرعت رسیدن شاه را قریب‌الوقوع نشان می‌داد. یک روز گفتند عده‌ای از افسران شهربانی تهران و گروهی از پاسبانان و مفتشین مخفی به مشهدآمده و اینها پیشاهنگ موکب ملوکانه می‌باشند. و بالأخره یک روز صبح استانداری اطلاع داد که شاه عزیمت کرده و فردا وارد مشهد خواهد شد. روز بعد رؤسای ادارات لشکری و کشوری به قصد استقبال موکب شاهانه از مشهد حرکت کردند و در یک فرسخی، در جایی که برای استراحت موقتی شاه خیمه و خرگاه زده بودند صبح را تا ظهر به‌سر برده و چشم‌به‌راه موکب ملوکانه ایستادند. شاه وارد شد ولی چون زحمت راه او را خسته کرده بود اجازه ندادند که کسی به وی معرفی شود.

شهر را برای ورود شاه به زور تزیین کرده بودند. دانش‌آموزان در دو‌طرف معبر شاه صف کشیدند و دسته‌های گلی را برای نثار به مقدم شاه در دست داشتند. مأمورین در لابه‌لای مردم مراقب بودند که مبادا کسی دستی از پا خطا کند و موجب ناراحتی شاه شود. از سوی نظمیه‌ به صاحبان خانه‌های دوطبقه اخطارشده بود که هیچ یک از اعضای خانواده نباید در طبقه دوم بایستند. این سفارش و توصیه نظمیه مرا به یاد ژاپنیها انداخت که همیشه سعی می‌کنند در نقطه‌ای بایستند که امپراتور بالاتر از آنها قرار گرفته و بدین ترتیب به مقام کبریایی امپراتور جسارتی نشود.

ساعت سه بعداز ظهر اولین اتومبیل گردآلود از خیابان ارک عبور کرد و به طرف باغ کوزه‌کنانی رفت. اتومبیل شاه به فاصلة کمی از مقابل صف استقبال‌کنندگان رد شد. شاه قیافه عجیبی به خود گرفته بود ابروها گره خورده، چشمها غضب‌‌آلود، ساکت، افسرده و رنجور در حالی که شنلش را دور خود پیچیده بود چشمان خیرة مردم را ورانداز می‌کرد.

فردا صبح اعضای ادارات در باغ کوزه‌کنانی به حضور شاه شرفیاب شدند و مراسم معرفی به‌ عمل آوردند. شاه با‌ دیدن رئیس گمرک فریاد زد: این دزدها، این گمرکچیها از جان مردم چه می‌خواهند؟ رئیس گمرک که مثل بید می‌لرزید ساکت ماند و به‌ آینده می‌نگریست. اما این سکوت طولی نکشید که درهم شکست. زیرا اُردنگی شاه او را از صف رؤسای ادارات خارج کرد. صبح همان روز شاه برای زیارت به حرم حضرت‌رضا‌علیه‌السلام رفت. در کفش‌کن اسدی را احضار کرد و هنگانی که چکمه‌های شاه را در می‌آوردند شاه به اسدی تکیه داده و دست خود را بر روی شانه‌های او گذاشته بود. در این موقع هیچ‌کس نمی‌توانست حدس بزند که حول‌و‌هوش چند ماه بعد رضا شاه, اسدی را در هم خواهد شکست. زیرا صمیمیتی که اسدی به شاه داشت و مهری که رضا شاه به او نشان داده بود هر دو از وجود اعتماد حکایت می‌کرد اما چند ماه بعد اسدی به دستور رضا شاه کشته شد.

شاه در حرم امام رضا (ع) با قیافة خندان به زیارتنامه خوان اجازه داد که برایش زیارت بخواند. اسدی همه ساله برای تقدیم گزارش عملیات خود در آستانه به تهران می‌رفت و هدایا را در همان جا تقدیم شاه می‌کرد. ولی در این سال تقدیم هدایا در مشهد صورت گرفت.

در روز بعد که شاه برای افتتاح بیمارستان شاهرضا از باغ کوزه‌کنانی حرکت کرد، در بین راه پل‌کوچکی بود که اتومبیل شاه می‌بایستی از آن عبور می‌کرد. چون پل موقتی بود و استحکام نداشت، وسط پل سوراخ شد و چرخ اتومبیل شاه درآن گیر کرد. شوفر سرآسیمه شد و هرچه گاز داد فایده نداشت شاه عصبانی شد و چند عصا به سر و پشت شوفر بیچاره زد و بلافاصله از ماشین پیاده شد و رئیس بلدیه را احضار کرد. از آنجا‌ که بین رئیس بلدیه و اسدی رابطه خوبی نبود و به‌قول گفتنی آبشان توی یک جوب نمی‌رفت اسدی در آنجا به عرض شاه می‌رساند که بلدیه اصولاً در کارهایش سهل‌انگاری می‌کند. رئیس بلدیه را نزد شاه آوردند. رنگ از چهره وی پریده بود. عرق‌ریزان در پیشگاه شاه تعظیمی نمود و منتظر سرنوشت احضار شاه ماند. پیش از آنکه شاه لب به سخن گشاید، رئیس بلدیه گفت : قربان، این پل در قلمرو اختیار ساختمان آستانه است و به شهرداری اجازه دخالت نمی‌دهد. شاه بدون اینکه منتظر توضیحات بعدی وی شود سوار اتومبیل شد و اتومبیل به همت افسران و رؤسای ادارات از حفرة پل درآمده بود به طرف بیمارستان شاهرضا رفت. شاه پس از رسیدن به بیمارستان، با آرامش خاطر و خنده رویی از تمام قسمتهای آن دیدن کرد و مهندس طاهرزاده را در مورد تفقد قرار داد. وقتی که می‌خواست از بیمارستان خارج شودبه مهندس گفت: برای بنای گنبد مینایی من به قصر تهران بیا.

برگرفته از سایت جوان وتاریخ http://www.yandory.com/


ادامه مطلب