تبلیغات
هفت رخ فرخ ایران - مطالب فروردین 1391
چهارشنبه 9 فروردین 1391

کشکول

   نوشته شده توسط: سیاوش    

باقلاپلوی محمدعلی شاهی

در یکی از شبهای زمستان محمدعلی شاه هوس "باقلاپلو" کرد. حسنعلی خان امیرنظام گروسی پیشکار و استاندار آذربایجان بیدرنگ دستور به طبخ باقلاپلو داد. در این میان کسی جرئت نکرد بگوید در زمستان باقلای تازه در تبریز نیست. آشپز با "مغز پسته سبز" یک باقلاپلویی دست و پا کرد. محمدعلی میرزا در سر سفره خیلی تعریف و تمجید کرد و از امیرنظام پرسید، باقلای کجا بود که این قدر خوشمزه شده بود. امیر به شوخی گفت: قربان پلوی باقلا و آشپز ناقلا دست به دست هم داده و این طور به مذاق مبارک خوشمزه آمده است. آنها که خبر داشتند از این حرف به خنده افتادند، محمدعلی میرزا نیز خندید اما باز هم چیزی نفهمیده بود.

آش شله قلمکار یا آش سرخه حصار یا آش قجرها

کار بدون نظم و بی حساب و کتاب را به آش شله قلمکار تشبیه می کنند.


ناصرالدین شاه سالی یک روز در فصل بهار به شهرستانک از ییلاقات شمال غرب تهران و بعدها به قریه سرخه حصار، واقع در تهران می‌رفت (نذر ناصرالدین شاه این بود که در موقع بروز بیماری وبا در قریه شهرستانک آشی پخته و با تناول آن شفا یافته است. به همین جهت آن آش را به گردن او حق بزرگ و ثابتی است و هر ساله باید خاطرة خوش آن را تجدید کرد) به فرمان او دوازده دیگ آش بر بار می‌گذاشتند که از قطعات گوشت چهارده راس گوسفند و انواع خوردنیها ترکیب می‌شد. کلیه اعیان و اشراف و رجال و شاهزادگان و زوجات شاه و وزرا در این آشپزان افتخار حضور داشتند و جمعا به کار طبخ و آشپزی می‌پرداختند. وزرا و امرا و روسا در چادرها و خیمه ها جمعمی‌شدند و سبزی آش  را پاک می‌کردند. نسوان و خواتین محترمه که در مواقع عادی و در خانه خود دست به سیاه و سفید نمی‌زدند، در این محل در پای دیگ آشپزان برای روشن کردن آتش و طبخ آش از بر و دوش و سروکول هم بالا می‌رفتند تا هر چه بیشتر مورد لطف و عنایت قرار گیرند. خلاصه هر کس به فراخور شان و مقام خویش کاری انجام می‌داد تا آش مورد بحث حاضر شود چون این آش ترکیب نامناسبی از غالب مأکولات و خوردنیها بود، لذا هر کاری که ترکیب ناموزن داشته باشد آن را به آش شله قلمکار تشبیه می‌کنند.

هر را از بر تمیز نمی‌دهد

این مثل در مورد افراد بی سواد و بی معرفت به كار می‌رود.


چوپان جماعت برای هدایت گله و ارتباط برقرار كردن با گوسفندان به مقتضای حال و مقام صداهای مخصوص و متفاوتی را ادا می‌كند. از جمله این اصوات دو صدای «‏هرّ» و «برّ» است. چوپانان مناطق غربی ایران، خاصه لرستان این دو صدا را بیشتر به كار می‌برند. صدای هر برای فراخواندن گوسفندان است و صدای بر، برای دور كردن آنها. ناگفته نماند كه تلفظ اصوات «هر و بر» به همین سادگی‌ها كه نوشته می‌شود نیست. در نتیجه چوپانان خبره می‌توانند این دو صدا را به درستی ادا كنند. در حقیقت هر و بر الفبای زبان و اصطلاحات چوپانان است. بدین ترتیب ندانستن فوت و فن زبان چوپانی و الفبای آن، یعنی هر و بر به مثابه بی‌شعوری و بی‌استعدادی تلقی می‌شود. این اصوات در ادبیات ما نیز نشانی دارند:


خوشا آنان كه هر از بر ندانند
نه حرفی در نویسند و نه خوانند.
(بابا طاهر)


در ممالك عربی نیز این اصوات به شكل ضرب‌المثل رایج است اما به ایهام؛ لا یعرف الهرّ من البرّ: نه رنج رساننده را می‌شناسد نه راحت رساننده را، و یا خواندن گوسفندان را از راندن آنان فرق نمی‌گذارد.

چشم روشنی

چشم‏روشنی به معنی تهنیت و مباركباد است. این عبارت از داستان حضرت یوسف بر جای مانده. داستان یوسف به سبب شهرتی كه دارد برای همگان آشناست. یوسف را برادران به چاه انداختند و از اینجا داستان سرگشتگی و دوری او از پدرش، یعقوب شروع شد. یوسف پس از سالهای سرگردانی و زندان در سی سالگی عزیز مصر شد. (كه در اصطلاح امروز همان وزیر مصر گفته می‏شود) یك سال در كنعان یعنی سرزمین پدری‏اش قحطی شد. یعقوب پسرانش را نزد عزیز مصر فرستاد تا ازا و طلب آذوقه كنند. آنها یوسف را نشناختند اما یوسف ایشان را شناخت. ضمن آنكه به آنان آذوقه داد پیراهن خود را نیز به آنها داد تا بر چهرة پدر بنهند (سورة یوسف آیه ۹۳) آخر یعقوب بر اثر جدایی بینایی‏اش را از دست داده بود. پیراهن یوسف چشم پدر را بینا كرد. بدین ترتیب عبارت چشم‏روشنی مربوط به داستان حضرت یوسف است و از آن پس هر هدیه‏أی را كه به مناسبتی برای كسی ‏می‏فرستند (اعم از تولد نوزاد و…) به چشم‏روشنی تعبیر و تمثیل می‏كنند.


هان به یعقوب بگویید كه از گمشده‏ات

می‏رسد پیرهنی، چشم تو روشن باشد (حاتم كاشی)

بوق زدن

 واژة بوق و ضرب المثل "بوق زدن" معانی متفاوتی داشته و دارد. در قرون ششم و هفتم بوق زدن در پی فتح و پیروزی می آمده است. چنانكه لشكری جایی را فتح  می كرد بوق می زدند. تركیب عامیانة "بوق بزن برو جلو" ریشه در این مفهوم دارد.


ـ بوق زدن همچنین مترادف بیكار بودن و كار بیهوده كردن نیز بوده است. چنانكه گفته اند: " كار نداره بوق می زنه بخیه به آب دوغ می زنه"


ـ در ابتدایی ترین مضمون بوق زدن عبارت از سروصدا كردن نیز بوده است:


" بوق نزن جوجه ها خوابند"


ـ " بوق كسی را زدن" مترادف كلك كسی را كندن است مانند "پوست خربزه زیر پای كسی گذاشتن" یا " آب توی كفش كسی ریختن". به طور كلی تركیب "بوق كسی را زدن" معانی: بركناری كسی از سمتی یا از حیز انتفاع ساقط ساختن كسی، مردن یا كشته شدن كسی را در بردارد.


ـ در شاهراههای ایران بوق زنها اخبار و اطلاعات مهم را به صورت رمز به طرف مقابل اطلاع می دادند.

ـ برای جمع آوری سپاهیان و تشویق و تحریض آنان بوق می زده اند

ـ در جشنها و عروسیها به همراه سازهای دیگر بوق نیز می زده اند

ـ آسیابانها با نواختن بوق كشاورزان را برای آوردن گندمها به آسیاب خبر می كرده اند

ـ اگر كسی به هنگام شب از دار دنیا می رفت به آهنگ عزا بوق می زدند تا اهالی در تشییع جنازه شركت كنند.

(نقل خاطره‌ای از ملیجک)

در مواقعی که مردم مورد ظلم و تعدی واقع می شدند کسی جرئت نمی کرد آن را به عرض شاه برساند، امیدشان از همه جا بریده بود، آخرین علاج آن بود که به در خانه من می آمدند و من بدون ملاحظه از پسرهای شاه، یا ترس از شاهزادگان و صدراعظم های وقت، شکایت آنها را به عرض شاه می رساندم و از آنها رفع ظلم می کردم.با شاه در این اواخر خیلی جسورانه حرف می زدم و هنگام عرض مطالب و شکایات ملاحظه هیچ کس و هیچ مقامی را نمی کردم.


اما تا موقعی که بچه بودم کمتر با شاه حرف می زدم. اگر به کسی ظلم می شد در خانه من می آمد و متحصن می شد و لله های من، یا امین اقدس، شکایات و عرایض آنها را بدون ملاحظه به شاه می رسانیدند.


شاه هم خیلی مواظب بود و تعمد داشت که اگر اتفاقی می افتد و کسی شکایتی دارد حتما به گوشش برسد، این بود که هیچ کس از در خانه من مایوس و ناامید بیرون نمی رفت. تنقیدات مردم خیلی بی مورد بود، زیرا قبل از من شاه نسبت به یک گربه خیلی محبت می کرد که اسم آن گربه “ببری خان“ بود، شاه این گربه را خیلی دوست داشت. آن هم سپردة امین اقدس بود. پرستار و لله مخصوص داشت و از آبدارخانه شاه روزی یک جوجه کباب در قاب بند مخصوص می گذاردند که سرش را هم آبدارباشی آن زمان مهر می کرد. آبدارباشی ابراهیم امین السلطان یا کس دیگری بود و برای ببری خان مثل شاه غذا می آورد. در سفرها هم برای گربه تخت روان مخصوص می گذارند و منزل به منزل او را همراه شاه می بردند، مشهدی رحیم فراش امین اقدس، لله گربه بود. از قراری که شنیده ام گربه هم نسبت به شاه خیلی مانوس بود و شاه هم گربه را خیلی دوست می داشت.


یک وقتی که شاه ناخوش بود و گربه یکی از بچه هایش را بغل رختخواب شاه آورد و به زمین گذارده بود گربه بعد از چند دقیقه مرده بود و بعد حال شاه خوب شده و گفته بودند که ببری خان بچه اش را آورده و دور سر شاه تصدق کرده است. ولی این مطلب دروغ است. چون گربه هر ساعت به ساعت جای بچه هایش را تغییر می دهد و شاید برحسب اتفاق همچو حادثه یی روی داده بود. شاید هم مردمان ساده لوح آن زمان چنین پنداشته اند و از روی سادگی بوده است.


شاه گربه دیگری نیز داشته که او را نیز بسیار دوست می داشته است. این گربه اسمش “کفترخان“ بوده است. این گربه هم کارهای بسیاری برای مردم انجام می داده و خیرش به خیلی ها رسیده است. هر وقت یکی از بستگان شاه، غلامبچه ها، کارکنان حرمخانه و غیره، که انعام و خلعتی می خواستند یا شکایتی داشتند، آن را در عریضه یی نوشته و به گردن کفترخان آویزان می کردند. برای ببری خان نیز همینطور بود. عصر که شاه از کارها فراغت می یافت به حرمخانه می رفت، اول ببری خان و کفترخان را صدا می کرد، به صدای شاه هر جا بودند حاضر می شدند و دیگر از پهلوی شاه جای دیگر نمی رفتند. گربه ها همین که به شاه می رسیدند فورا روی شانه اش می پریدند و خود را لوس می کردند و به بدنش می مالیدند، تا هنگام خواب شاه همراهش بودند. ببری خان گربه بسیار تمیز و پاکی بوده است. ابدا در عمارت بول و غایط نمی کرد. هر وقت شاه عریضه یی به گردن ببری خان می دید باز می کرد و می خواند و حاجت شاکی را برآورده می ساخت. اگر احسان و خلعت و انعامی می خواستند فورا به آنها می داد. اینکه در بعضی جاها نوشته اند که مردم با این عریضه ها حکومت و مراسم می خواسته اند، دروغ بوده است. اغلب هم اهل اندرون یا بیرونی گربه را می دزدیدند، چند روزی او را قایم می کردند، بعد مبلغی انعام و خلعت گرفته و گربه را رها می کردند.


یواش یواش گربه هم اسباب حسد و بخل درباری ها شده بود. در حالی که گربه بیچاره نه داخل پلتیک بود و نه به کسی کاری داشت، شاه بود که برحسب اتفاق گربه یی را دوست می داشت و با او مانوس بود. با این گربه هم به خاطر امین اقدس عداوت داشتند، تا عاقبت الامر گربه هم گم شد و دیگر پیدا نشد. بعضی عملة خلوت و خانم ها تملقا هر وقت گربه می زایید از بچه هایش درخواست می کردند و شاه هم گاهی به آنان مرحمت می کرد و گاهی هم نمی دادند. وقتی که شاه نشسته بود و اهالی حرم در حضور شاه اذن جلوس داشتند، گربه هم وارد می شد و توی دامان یکی از خانم ها می نشست. آن خانم خیلی افتخار می کرد، خوشوقت می شد که شاید شاه به خاطر گربه نظر و توجهی نیز به او بنماید. آخرالامر گربه را دزدیدند و نابودش کردند. مدتها تفحص کردند، ولی اثری از او پیدا نشد.*

ناصرالدین شاه به اتفاق غلامعلی عزیزالسلطان

غلامعلی خان عزیزالسلطان معروف به ملیجك

غلامعلی عزیزالسلطان (ملیجك)

غلامعلی عزیزالسلطان در اواخر عمر در اروپا

ناصرالدین شاه به اتفاق ملیجك و یكی از پیشخدمتان در یك شكارگاه

____غلامعلی خان معروف به ملیجک و ملقب به عزیزالسلطان_________________________________

* روزنامه خاطرات عزیزالسلطان “ملیجک ثانی“

غلامعلی خان معروف به ملیجک و ملقب به عزیزالسلطان برادرزاده امینه اقدس یکی از زنان سوگلی ناصرالدین شاه و پسر میرزا محمدخان (ملیجک اول) است. غلامعلی در چند ماهگی مقرب درگاه شاهی شد و به قدری مورد محبت و توجه ناصرالدین شاه واقع شد که وی را از فرزندانش هم بیشتر دوست می داشت به طوری که در سفر سوم به اروپا او را همراه خود برد و اخترالدوله دخترش را نیز به عقد او درآورد. ملیجک پس از قتل ناصرالدین شاه عزت و ثروت خود را به تدریج از دست داد و میان او و دختر شاه هم متارکه شد و سرانجام کمی پیش از شهریور ۱۳۲۰ در سن ٦۳ سالگی درگذشت.

برگرفته ازسایت جوان و تاریخ    http://www.yandory.com/

 

 


چهارشنبه 9 فروردین 1391

طنز :آن عزیزدردانه قاجار، آن ...

   نوشته شده توسط: سیاوش    نوع مطلب :تاریخ معاصر ،

آن اصغرالسلاطین و آن اكبرالبواطین، آن عزیز دردانة قاجار، آن یادگار اندرونی دربار، احمدمیرزا به سال، دوازده بود كه تاج كیانی بر سر بنهادندش. از قضا كلاهی بود بس گشاد و بی‏رویه و آستر، آن دم كه در باغ سفارت روس دستش بگرفتند و پا به پا به كاخ سلطنتی بردند در حال كه او را تعظیم نمودند تیله انگشتی طلب كرد. گویند به سیب‏زمینی می‏گفت دیب ‏دمینی.


نقل است آن دم كه وی را به كاخ بردند به ناگاه همسرش، ملكه جهان و دیگر اندرونیان سخت زاری كردند. احمد دامان مادر رها نكرد. رجال كه در سینه‏شان به جای دل، قلوه‏سنگ بود و خود را تمام به كوچة علی چپ زده بودند، سؤال بكردند: أی بچه سلطان، چه خواهی كه چنین گریانی؟ احمد با چشمی نمناك و آهی سوزناك انگشت اشارت به جانب مادر كرد. مادر كه خود چون ناودان باران اشكش بر سر و روی وی شرّه  می‏كرد بگفت: أی احمد دلتنگ مشو! كه از دلتنگی تو من رنجورم. اكنون كه دولتی چنین به در خانة تو آمده است راه نمی‏دهی؟ برخیز و به كاخ گلستان برو.


از آن ممدّ قرارداد دارسی و آن مخلّ خط فارسی، آن آلت فعل، آقاسیدحسن تقی‏زاده نقل است كه سلطان احمد در اوان سلطنت به دور از چشم مراقبان بر الاغی نشست تا از طریق زرگنده نزد مادر بگریزد. محافظان وی را یافتند و به قصر درافكندند تا مشغول پادشاهی باشد. سیدحسن گوید ایشان را گفتم: نه ایشون وار. مرا گفتند: تورو سنَ نه.


احمد گوید: در زرگنده تقی‏زاده بدیدم و بشناختم و او را به نام ندا در دادم مرا بگفت: بیست سال است تا كسی مرا به نام نخوانده است تو از كجا نیك دانستی كه من كیم. گفتم چون كت داخل شلوار كرده بودی تو را بشناختم. گفتم چگونه‏أی؟ گفت: نعمت خدای عزّ و جلّ می‏خورم فرمان انگلیس می‏برم زان پس مرا نصیحتی كرد و بگفت: از انگلیس بترسید چندان كه توانید، طاعت دارید چنانكه دانید، و گوش دارید تا روس شما را فریفته نكند. تا چنانكه گذشتگان به بلا مبتلا شدند، شما نشوید.


سفیر روس گوید از احمد شنیدم كه بگفت: به زرگنده فرو شدم با الاغ، تقی‏زاده را دیدم در گوشة سفارت نشسته مناجات كردی كه: هر كه فرنگ را شناخت دل را فارغ گرداند به ذكر او، و مشغول شود به خدمت او. احمد گفت: آتش غیرت در من افتاد؛ آهی كشیدم و در دم از حال رفتم.


از غیرت احمد همین بس كه هرگز قرارداد وثوق‏الدوله امضا نكرد و رشوه نگرفت او را گفتند چرا صحه نگذاشتی. گفت بیش طلب كردم ندادند كاسه كوزه‏اشان بر هم زدم.


از احمد پرسید كه وطن چیست، گفت پستانك.


آن دم كه احمد به سن هجده برسید كرور كرور پول گرد بیاورد و برای عشق و حال به كازینوهای “مونت‏كارلو“ و “نیس“ برفت در آن دیار قوت ِ او كنیاك‏ِ هنسی بود كه عوام را اعتقاد است مستی‏اش بیفزاید بر “هوش“، لكن احمد دم به دم خنگ‏تر گردید، گوسفند به گرگ سپرده بود و دنبه به گربه.

 

گویند در همه عمر خود شب هیچ نخفتی. شبی گفتند: اگر دمی بیاسایی چه باشد؟ گفت: روز خوابم زایل خواهد گشت. آنقدر از این نمط الواطیها بكرد كه در میان خلق به “احمد علاف“ و “احمد بقال“ شهره گشت.


هرگز سلطانی ندیدم كه نان رعیت احتكار كرده باشد، كاش در رگهای او به جای كنیاك هنسی دو نخود غیرت بود.

 

یك بار در تهران قحطی درافتاد. بیست هزار خلق بیرون آمدند با بطونِ برآماسیده از فرط جوع. از ارباب كیخسرو نقل است: برفتم برای خرید گندم، ده تومان تخفیف نداد.


در “دندان‏گردی“ او گویند در سفر فرنگ چون به میان دریا شد، مزد كشتی طلب كردند. گفت ندارم. چندانش بزدند كه بیهوش شد. چون به هوش باز آمد، مزد طلبیدند. گفت ندارم. دیگر بارش بزدند. گفتند پای تو بگیریم در دریا اندازیم. ماهیان دریا درآمدند، هر یك مناتی در دهان، احمد دست فرا كرد مناتها بگرفت و از مرگ برست. گویند در آب فرو می‏شد از ده انگشت او یك قطره نمی‏چكید.


احمد را مدام هوای سفر فرنگ در سر بود. گفته‏اند: هیچ یك نیست كه دو نشود و هیچ دو نباشد كه سه نشود ] تا سه نشه بازی نشه[ آخرالامر سه شد سفر فرنگ؛ احمد برفت خبرش به جای شخصش بازآمد.

 

روزی رضاخان به خواب درآمدش. چندان خوف بر وی غالب بود كه چون نشسته بود، گفتی در پیش جلاد نشسته است و هرگز كس لب او خندان ندید ناگهان رضا جامه چاك كرده خاك ادبار بر سر می‏ریزد و می‏گوید: أی احمد! جان بردی از دست من.


در روز وفاتش پیرزنی گفت: فلان كس جان می‏كند. گفت: چنین مگوی كه او عمری است كه جان می‏كند.


گویند از فرط تناول قند دندانهایش تمام تباه گشت و چون سلف خود به مرض قند از دنیا شد، لیك تقصیر همه بر گردن عزرائیل افكندند.

برگرفته ازسایت جوان و تاریخ    http://www.yandory.com/


چهارشنبه 9 فروردین 1391

جهان‌بینی «حماسه» در شاهنامه فردوسی

   نوشته شده توسط: سیاوش    نوع مطلب :شاعران پارسی‌ ،

جهان‌بینی فردوسی در شاهنامه «حماسه» است. از این روست كه نگاه فردوسی به جهان اعم از «طبیعت» و «انسان» رنگ حماسی دارد. اما این نگاه در تمام شاهنامه جاری و ساری نیست. به عبارتی دیگر فردوسی به اقتضای موضوع هر جا كه تناسب ایجاب كرده باشد به حماسه روی می‌آورد. بدین ترتیب در شاهنامه فردوسی دو نگاه متفاوت در نظر می‌آید؛ یكی آنجا كه جنگی در كار نیست و زندگی با جلوه‌های زیبای آن جریان دارد. از این دست است صحنه‌ای از عروسی «فرنگیس» با «سیاوش»:


به یك هفته در مرغ و ماهی نخفت
نیامد سر یك تن اندر نهفت
زمین باغ گشت از كران تا كران
ز شادی و آواز رامشگران


و دیگر آنجا كه صحنة نبرد را تصویر و ترسیم می‌كند:


چو خورشید شمشیر رخشان كشید
شب تیره از بیم شد ناپدید


در نگاه اول، فردوسی عناصر و اجزای طبیعت را با حماسه درگیر نمی‌كند. اما در دیگر نگاه گذشته از اینكه طبیعت و انسان او طبیعت و انسانی است حماسی به تناسب صحنة نبرد، سخن با توصیفی حماسی از آوردگاه آغاز می‌شود و این توصیف در نهایت ایجاز به صحنه آرایی می‏پردازد. در خوان پنجم، آنجا كه اولاد به دست رستم گرفتار می شود؛ واژگان شب ، ماه، ستاره و خورشید با هم تناسب لفظی دارند و به لحاظ معنی (و به زبان «اشاره»)، چگونگی چیره شدن «رستم» بر «اولاد» را بیان می‌كند.


شب تیره چون روی زنگی سیاه
ستاره نه پیدا نه تا بنده ماه
تو خورشید گفتی به بند اندرست
ستاره به خم كمند اندرست


این زبان‏شناسی گاه در وصف مشعوق نیز از اجزای حماسه بهره می‌گیرد، در داستان خواستگاری كاوس از سودابه، دختر شاه هاماوران چنین می‏سراید :

به بالا بلند و گیسو كمند
زبانش چو خنجر لبانش چو قند
دو یاقوت، رخشان دو نرگس، دژم
ستون دو ابرو چو سیمین قلم


فردوسی با تشبیه «زبان» به «خنجر» و تشبیه «ابروان» به «ستون» برای توصیف شمایل معشوق از زبان حماسه وام می‏گیرد این نگرش به معشوق بعدها در زبان مولانا، سعدی و حافظ به اوج می‏رسد. در شاهنامه حتی برای بیان مفاهیم فلسفی و هستی شناسی نیز «زبان حماسه » به زیبایی جریان دارد:


چنین است كردار گردان پیر
گهی چون كمانست و گاهی چو تیر


در داستان عزیمت «طوس» و «فریبرز» به دژبهمن و ناكامی آنها اجزای طبیعت در بیان ماجرا نقش مؤثری دارند:

چو خورشید برزد سر از برج شیر
سپهر اندر آورد شب را به زیر
سنانها ز گرمی همی بر فروخت
میان زره مرد جنگی بسوخت

با آنكه صنعت تناسب (مراعات‌النظیر) صنعتی لفظی به شمار می‌رود و فردوسی از این صنعت بسیار بهره برده است اما شاهكار شاهنامه در برقراری تناسب میان مفاهیم و مضامین است. در داستان «بازگشتن ایرانیان به نزد خسرو «تاج» نماد پادشاهی است و «روز سفید» نماد پادشاه و اینها همه با «خسرو» تناسب دارند:


چو بر زد سر از كوه خوشید شید
برآمد سر تاج روز سفید


حاصل فرجام را با یكی از زیباترین صحنه‏آراییهای حماسی شاهنامه به پایان می‌بریم، صحنة «سپاه فرستادن افراسیاب به نزدیك پیران»:

درخشیدن تیغ و  ژوبین و خشت
تو گفتی شب اندر هوا لاله كشت
زمین گفتی از خون میستان شدست
ز نیزه هوا چون نیستان شدست

برگرفته ازسایت جوان و تاریخ    http://www.yandory.com/


چهارشنبه 9 فروردین 1391

اسدالله علم و برگزاری جشنهای 2500 ساله

   نوشته شده توسط: سیاوش    نوع مطلب :تاریخ معاصر ،

اسدالله علم و برگزاری جشنهای 2500 ساله

 

 

درباره جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی که در سال 1350ش/1971م در پنجاهمین سال سلطنت و حکمرانی خاندان پهلوی، در شیراز ]تخت جمشید[ برگزار شد گزارشات فراوانی در دست است. از جمله درباره مبالغ هنگفتی که برای این جشنها هزینه شده بود. در طی این جشنها رژیم شاه نهایت تلاش خود را به کار برده بود تا در آغاز دهه 1350ش/1970م، که به زعم خود از جایگاه بسیار تثبیت شده‌ای برخوردار شده بود، نظرات و اذهان عمومی جهانیان را به خود جلب کند. اسدالله علم در برگزاری این مراسم نقش اصلی را ایفا می‌کرد. وی با عنوان وزیر دربار رسماً از سوی شاه به ریاست شورای عالی برگزاری این جشنها برگزیده شده بود.1

  

اسدالله علم در راستای برگزاری این جشنها چنان راه افراط پیمود و آن قدر هزینه‌های هنگفت از بودجه عمومی مملکت به آن اختصاص داد که حتی فرح دیبا نیز از این همه ولخرجیهای علم لب به شکایت گشود. علم در اعتراض به شکایتهای فرح دیبا استعفای خود را از ریاست این جشنها به شاه تقدیم کرد؛ اما علاوه بر این که شاه استعفای او را نپذیرفت، بلکه مجدداً و با اختیارات بیشتر او را در رأس گردانندگان این جشنها قرار داد. این جشنها طبق برنامه‌های از پیش تعیین شده علم انجام گرفت.2
 
علم در جریان برگزاری این جشنها، که حتی اعتراض برخی از کشورهای دوست رژیم را برانگیخته بود، به مطبوعات داخلی دستور داد تا در پشتیبانی از برگزاری جشنهای 2500 ساله و ضرورت صرف هزینه‌های سرسام‌آور سخن‌پراکنی کنند. علم کمکهای مالی هنگفتی در اختیار گردانندگان این مطبوعات قرار داده بود. در این زمان مقاله‌های زیادی در تأیید و لزوم برگزاری این جشنها به دستور علم در مطبوعات وابسته به دولت به چاپ رسید. از جمله این مطبوعات می‌توان خواندنیها را نام برد که در این میان گوی سبقت را از دیگران ربوده بود. در نامه‌ای که مدیران این مجله برای علم درباره جشنهای 2500 ساله و اقدامات این نشریه در طول برگزاری جشنها ارسال شده است، می‌خوانیم: «دوست بزرگ و بزرگوار ـ ضمن عرض شادباش بهمناسبتهای مختلف به جنابعالی و همه ایرانیان به ویژه شاه‌پرستان، همراه این نامه مقاله‌ای در دفاع از هزینه جشنها در شماره فردا به چاپ خواهد رسید که نمونه‌اش را تقدیم می‌کنم. به طوری که می‌دانید 25 شماره تمام در مدت سه ماه خواندنیها به مناسبت جشن‌ها با شماره‌های مخصوص انتشار داد و در این مورد تا اندازه‌ای دین خود را نسبت به کشورش ادا کرد ... اکنون نوبت مولاست که دست بنده خود را بگیرد و او را نجات دهد ...».3
 
نکته دیگری که درباره جشنهای 2500 ساله قابل ذکر می‌نماید، نقش اسرائیل در برگزاری این جشنهاست. علم از سالها پیش طی مأموریتهای مختلف به طور پنهانی از اسرائیل دیدن کرده بود. وی در طی این سفرها از دیدگاههای مقامهای سیاسی و اطلاعاتی این کشور درباره ایران جویا شده بود. در این سالها روابط بسیار تنگاتنگی بین علم و مأموران اسرائیلی وجود داشت. مقامات اسرائیلی در خصوص چگونگی برپایی جشنهای 2500 ساله در تخت جمشید سفارشات و راهنماییهایی به علم کرده بودند.4 چنانکه شهردار اورشلیم چندی پس از برگزاری جشنهای 2500 ساله اعتراف کرد که تز اصلی برگزاری این جشنها را او در اختیار علم قرار داده است.
 
اوایل دهه 1960]ش1340[ اسدالله علم نخست‌وزیر برای توسعه جهانگردی در ایران از دولت اسرائیل درخواست کرد تا طرحی تنظیم کند. تدی کولک (Teddy Kollek) رئیس اتحادیه توریستی دولت اسرائیل و شهردار بعدی اورشلیم، به ریاست میسیون برنامه‌ریزی برگزیده شد. کولک توصیه کرد که ضمن تأسیس هتلها، جاده‌های جدید و وسائل نقلیه مدرن در تخت‌جمشید، ایران باید واقعه مهمی برپا کند تا خارجیان را به این تسهیلات جهانگردی جدید جلب کند. بعدها کولک اعتراف کرد که هرگز تصور نمی‌کرد اسراف‌کاری که در جشنهای بیست و پنجمین قرن بنیانگذاری امپراتوری ایران پیش آمد همان است که او توصیه کرد.5
 
به این ترتیب علم، وزیر دربار، توانسته بود نظر شاه را به خود جلب کند. او تنها فردی بود که شاه می‌توانست در اجرای برنامه‌هایش به او امید بندد، و سالهای طولانی از خدمات صادقانه او بهره‌مند شود.
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
1. مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، سند11ـ22ـ2ـ794ـ ع.
2. احسان نراقی، از کاخ شاه تا زندان اوین. ترجمه سعید آذری، چاپ اول، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگی رسا،1372. ص117-116 .
3. مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، سند6ـ326ـ794ـ ع.
4. از آنجایی که برگزاری جشنهای 2500 ساله از سری برنامه‌های باستان‌گرایانه رژیم پهلوی بود، یاری و راهنمایی دولت اسرائیل در این ‌باره منطقی می‌نماید. زیرا در این سالها که اسرائیل درگیریهای شدیدی با کشورهای عرب و جهان اسلام داشت، جستجو نمودن متحدی مانند ایران برایش بس لازم و حیاتی می‌نمود، تا از این طریق در صفوف کشورهای اسلامی خدشه وارد شود. به همین دلیل اسرائیلیها از نظر تاریخی خود را به ایرانیان باستان پیوند می‌دادند و با یادآوری مسائلی نظیر آزاد شدن یهودیها از بابل توسط کوروش دوم هخامنشی، درصدد کشاندن هرچه بیشتر رژیم شاه به سوی خود بودند.
5. سینتیا هلمز، خاطرات همسر سفیر . ترجمه اسماعیل زند، چاپ اول، تهران، نشر البرز، 1370، ص 79 .

برگرفته از موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران   /http://iichs.org