تبلیغات
هفت رخ فرخ ایران - داستان های تاریخی
چهارشنبه 17 خرداد 1391

داستان های تاریخی

   نوشته شده توسط: سیاوش    نوع مطلب :تاریخ معاصر ،

 علی اکبربیگ و ماجرای طاووسها

رضاشاه به ساختن کاخهای سلطنتی در تهران و چند شهر خوش‌آب و هوای شمالی کشور علاقه داشت. ساخت عمارتها برعهدة ادارة املاک اختصاصی بود. آنها از اختیارات بسیاری برخوردار بودند و هر ملک و زمینی را که به نظرشان مناسب این بناها بود تصاحب می‌کردند و صاحبان این زمینها جرئت هیچ‌گونه اعتراضی نداشتند. حادثه جالبی که در ساخت و ساز و تزئین کاخ سلطنتی اتفاق افتاد از این قرار است، در اوایل ساخت قصر سلطنتی در شهر بارفروش که بعداً به اسم بابل معروف شد، ادارة املاک اختصاصی برای تکمیل و تزئین کاخ سلطنتی چهار طاووس نروماده اهدایی یکی از شاهزادگان با تشریفات خاص و مراسلات محرمانه لازم و تأکید و اصرار و سفارش مخصوص به بابل آوردند با مراقبت و حسن توجه زادوولد نموده و از چهار عدد به چهل عدد تبدیل گردند. این طاووسها توسط رئیس اداره املاک از مرکز تحویل گرفته شد. علی‌اکبربیگ معین نایب برای حفاظت از این طاووسها تعیین و با سفارشات بسیاری حکم انتصاب مشارٌالیه صادر شد.

بر اثر حسن توجه علی‌‌اکبربیگ و آب و هوای خوب بابل طاووسها روز به روز زیباتر و فربه‌تر شدند و مورد توجه رئیس اداره املاک قرار گرفتند، به طوری که مشارالیه از طاووسهای همایونی در حال چتر زدن عکس گرفت و آن را ضمیمه پیشنهاد نشان لیاقت و اضافه حقوق علی‌اکبرخان معین‌نایب به مرکز فرستاد. از مرکز جواب رسید که نبایستی متصدیان املاک شاهانه استدعای خرج کنند و مطمئن باشند که ادارة کل املاک با هیچ پیشنهاد خرجی موافقت نمی‌کند و راجع به نشان لیاقت هم‌پس از زیاد شدن نوع طاووسها به شرفعرض همایونی می‌رسد.

متصدی کاخ بابل که از افسران کاردان و زرنگ بود، علی‌اکبربیگ را احضار کرد و گفت: مرکز با اعطای نشان و اضافه حقوق تو به‌شرط جفت‌گیری و تخم‌گذاری و جوجه‌کشی طاووسها موافقت کردند. از امروز دقت بیشتری در اجرای این امر کن تا اول سال مفتخر به دریافت نشان و انعام کافی گردی.

علی‌اکبربیگ اصلاً هیچ اطلاعاتی در مورد طرز تربیت و حفاظت طیور نداشت، به همین خاطر در قهوه‌خانه‌ای با یک درویش هندی دوست شد و دستوراتی برای تخمگذاری طاوس از او گرفت. او با توجه به دستورات درویش و تلاش در تخمگذاری طاووسها موفق شد. مراتب به رئیس املاک مازندران و سپس با تلگراف رمز به دفتر املاک اختصاصی چنین گزارش شد: در پی مراقبت کارکنان املاک اختصاصی، طاووسهای کاخ همایونی تخم‌گذاری کردند. ده روز پس از این اتفاق علی‌اکبربیگ صبح زود به منزل رئیس مستقیم خود افسر متصدی املاک مازندران رفت و پس از ادای احترامات نظامی در حالی که گریه می‌کرد گفت: قربان، دیشب شغال یکی از طاووسهای کاخ سلطنتی را خفه کرده‌است. رئیس املاک ناگزیر در یک جمله تلگراف زیر را به مرکز مخابره کرد:

طاووس نر شماره ۲۱ در اثر هجوم. شغال بدسگال به کاخ بابل دیشب تصدق (قربانی) ذات پاک همایونی گردید. سه روز بعد هم علی‌اکبربیگ با تأسف خبر داد که طاووس ماده هم به مرض طاووس نر دچار شده‌است! رئیس املاک مجدداً تلگراف زیر را به مرکز مخابره کرد: طاووس مادة شمارة ۲۱ که نتوانست از درک افتخار طاووس نر بی‌نصیب باشد دیروز تصدق شد. دوروز بعد با این مضمون به امضای رئیس ادارة کل املاک به متصدی املاک بابل رسید: اگر تا دوهفته دیگر که هنگام تشریف‌فرمایی موکب مبارک همایونی به بابل است از تخمهای طاووس نتیجه نگیرید هنگام تصدق شدن شما و علی‌اکبربیگ خواهد بود. رئیس املاک مازندران علی‌اکبربیگ را احضار کرد و متن تلگراف را با حذف کلمة شما برایش خواند. بیچاره علی‌اکبربیگ به روی دست و پا و چکمة او افتاد و گفت: حالا تکلیف چیست؟ رئیس املاک جواب داد: من عقیده دارم که تو برای نجات خود در زیر هر بغل خود یک تخم طاووس بگذار. کاری کن تا پس از چند روز جوجه‌ها از تخم بیرون بیایند. آن‌وقت در مقابل شاه جوجه‌ها را با دو طاووس دیگر نشان می‌دهیم. در غیر این‌صورت، نه تنها نشان و اضافه حقوق از بین می‌رود بلکه کشته خواهی شد.بیچاره علی‌اکبربیگ برای اطاعت امر تخم طاووسها را زیربغل گذاشت و سرانجام ، آنها را به جوجه تبدیل کرد و هنگام تشریف فرمایی موکب مبارک همایونی، دو طاووس را که در کنار دو جوجه حرکت می‌کردند به رضاشاه نشان دادند.

 قربان، این باغ را به غلامزاده‌ها داده‌ام

یکی از داستانهای عصر رضاشاه که بعد از شهریور بیست به صورتهای مختلفی در مجلات و روزنامه‌ها چاپ شد. داستان مسافرت رضاشاه به مشهد و جریان ملاقات وی با کوزه‌کنانی تاجر معروف آن شهر بود. مجله خواندنیها در مقاله‌ای تحت عنوان رضا شاه در مشهد نوشت:

در سال ۱۳۱۳ اسدی نایب‌التولیه از رضا شاه دعوت کرد برای افتتاح بیمارستان شاهرضا به مشهد برود. دعوت وی از سوی رضا شاه مورد قبول واقع شد. بیمارستان شاهرضا به همت اسدی ساخته شده و از در‌آمد موقوفة آستان قدس‌ رضوی مبالغ هنگفتی هزینه آن گردید. در شهر کم‌وبیش شهرت یافته بود که رضاشاه در تعقیب تقاضای اسدی به خراسان خواهدآمد.

قرائن و امارات به این شایعه رنگ وقوع می‌داد. زیرا شهرداری با سرعت بهت‌آوری به تسطیح خیابانها پرداخته و دیوارها را سفید کرده‌بود. در استانداری فعالیتی دیده‌می‌شد که مجموع آنها روی هم‌رفته سرعت رسیدن شاه را قریب‌الوقوع نشان می‌داد. یک روز گفتند عده‌ای از افسران شهربانی تهران و گروهی از پاسبانان و مفتشین مخفی به مشهدآمده و اینها پیشاهنگ موکب ملوکانه می‌باشند. و بالأخره یک روز صبح استانداری اطلاع داد که شاه عزیمت کرده و فردا وارد مشهد خواهد شد. روز بعد رؤسای ادارات لشکری و کشوری به قصد استقبال موکب شاهانه از مشهد حرکت کردند و در یک فرسخی، در جایی که برای استراحت موقتی شاه خیمه و خرگاه زده بودند صبح را تا ظهر به‌سر برده و چشم‌به‌راه موکب ملوکانه ایستادند. شاه وارد شد ولی چون زحمت راه او را خسته کرده بود اجازه ندادند که کسی به وی معرفی شود.

شهر را برای ورود شاه به زور تزیین کرده بودند. دانش‌آموزان در دو‌طرف معبر شاه صف کشیدند و دسته‌های گلی را برای نثار به مقدم شاه در دست داشتند. مأمورین در لابه‌لای مردم مراقب بودند که مبادا کسی دستی از پا خطا کند و موجب ناراحتی شاه شود. از سوی نظمیه‌ به صاحبان خانه‌های دوطبقه اخطارشده بود که هیچ یک از اعضای خانواده نباید در طبقه دوم بایستند. این سفارش و توصیه نظمیه مرا به یاد ژاپنیها انداخت که همیشه سعی می‌کنند در نقطه‌ای بایستند که امپراتور بالاتر از آنها قرار گرفته و بدین ترتیب به مقام کبریایی امپراتور جسارتی نشود.

ساعت سه بعداز ظهر اولین اتومبیل گردآلود از خیابان ارک عبور کرد و به طرف باغ کوزه‌کنانی رفت. اتومبیل شاه به فاصلة کمی از مقابل صف استقبال‌کنندگان رد شد. شاه قیافه عجیبی به خود گرفته بود ابروها گره خورده، چشمها غضب‌‌آلود، ساکت، افسرده و رنجور در حالی که شنلش را دور خود پیچیده بود چشمان خیرة مردم را ورانداز می‌کرد.

فردا صبح اعضای ادارات در باغ کوزه‌کنانی به حضور شاه شرفیاب شدند و مراسم معرفی به‌ عمل آوردند. شاه با‌ دیدن رئیس گمرک فریاد زد: این دزدها، این گمرکچیها از جان مردم چه می‌خواهند؟ رئیس گمرک که مثل بید می‌لرزید ساکت ماند و به‌ آینده می‌نگریست. اما این سکوت طولی نکشید که درهم شکست. زیرا اُردنگی شاه او را از صف رؤسای ادارات خارج کرد. صبح همان روز شاه برای زیارت به حرم حضرت‌رضا‌علیه‌السلام رفت. در کفش‌کن اسدی را احضار کرد و هنگانی که چکمه‌های شاه را در می‌آوردند شاه به اسدی تکیه داده و دست خود را بر روی شانه‌های او گذاشته بود. در این موقع هیچ‌کس نمی‌توانست حدس بزند که حول‌و‌هوش چند ماه بعد رضا شاه, اسدی را در هم خواهد شکست. زیرا صمیمیتی که اسدی به شاه داشت و مهری که رضا شاه به او نشان داده بود هر دو از وجود اعتماد حکایت می‌کرد اما چند ماه بعد اسدی به دستور رضا شاه کشته شد.

شاه در حرم امام رضا (ع) با قیافة خندان به زیارتنامه خوان اجازه داد که برایش زیارت بخواند. اسدی همه ساله برای تقدیم گزارش عملیات خود در آستانه به تهران می‌رفت و هدایا را در همان جا تقدیم شاه می‌کرد. ولی در این سال تقدیم هدایا در مشهد صورت گرفت.

در روز بعد که شاه برای افتتاح بیمارستان شاهرضا از باغ کوزه‌کنانی حرکت کرد، در بین راه پل‌کوچکی بود که اتومبیل شاه می‌بایستی از آن عبور می‌کرد. چون پل موقتی بود و استحکام نداشت، وسط پل سوراخ شد و چرخ اتومبیل شاه درآن گیر کرد. شوفر سرآسیمه شد و هرچه گاز داد فایده نداشت شاه عصبانی شد و چند عصا به سر و پشت شوفر بیچاره زد و بلافاصله از ماشین پیاده شد و رئیس بلدیه را احضار کرد. از آنجا‌ که بین رئیس بلدیه و اسدی رابطه خوبی نبود و به‌قول گفتنی آبشان توی یک جوب نمی‌رفت اسدی در آنجا به عرض شاه می‌رساند که بلدیه اصولاً در کارهایش سهل‌انگاری می‌کند. رئیس بلدیه را نزد شاه آوردند. رنگ از چهره وی پریده بود. عرق‌ریزان در پیشگاه شاه تعظیمی نمود و منتظر سرنوشت احضار شاه ماند. پیش از آنکه شاه لب به سخن گشاید، رئیس بلدیه گفت : قربان، این پل در قلمرو اختیار ساختمان آستانه است و به شهرداری اجازه دخالت نمی‌دهد. شاه بدون اینکه منتظر توضیحات بعدی وی شود سوار اتومبیل شد و اتومبیل به همت افسران و رؤسای ادارات از حفرة پل درآمده بود به طرف بیمارستان شاهرضا رفت. شاه پس از رسیدن به بیمارستان، با آرامش خاطر و خنده رویی از تمام قسمتهای آن دیدن کرد و مهندس طاهرزاده را در مورد تفقد قرار داد. وقتی که می‌خواست از بیمارستان خارج شودبه مهندس گفت: برای بنای گنبد مینایی من به قصر تهران بیا.

برگرفته از سایت جوان وتاریخ http://www.yandory.com/

شاه و امیر

یک صبح نیم رنگ بهاری ناصرالدین شاه که تازه به سلطنت رسیده بود زیر چنار روی چهارپایه کوتاهی نشسته با قلم آهنی و مرکب سیاه مشغول نقاشی بود. شاه جوان که از ده سالگی عاشق هنرهای زیبا شده و به شعر و نقاشی علاقمند و از خدمت چندین استاد استفاده کرده و این ایام نزد میرزا ابوالحسن خان غفاری تعلیم می گرفت در بیرون و اندرون هر وقت که شوق هنرهای زیبا به سرش می‌افتاد شعر می گفت و نقاشی می‌کرد.

در بیرون صورت وزرای درباریان و سفرا را می‌کشید و در اندرون شبیه خانمها و کنیزان و خواجه‌سرایان را می‌ساخت که همه در نهایت شباهت بودند و زیر هرکدام یک جمله مناسب اوضاع و احوال آن شخص و یا شعری یادداشت می‌کرد. مثلا زیر صورت میرزا ‌یوسف مستوفی‌الممالک نوشته بود: درویش است و شاهد باز. زیر صورت سامی افندی سفیر عثمانی نوشته بود: ترک و حدیث دوستی قصه آب و آتش است. زیر صورت یکی از شاهزادگان درجه اول نوشته بود دیوث است و پول‌پرست. صورت اغلب زنهای اندرون را هم که طرف توجه بودند سیاه قلم ساخته بود. زیر صورت جیران نوشته بود: گر کسی سرو شنیده است به رفتار این است. زیر صورت گلین خانم نوشته بود: گویند دهان غنچه تنگ است اما نه به تنگی دهانت. زیر صورت شیرازی کوچکه نوشته بود: آن سیه چرده که شیرینی عالم با او است. زیر صورت دلپسند خانم نوشته بود:

یارت آمد ای عاشق دین و دل مهیا کن
یا به عشوه راضی شود یا به غمزه سودا کن

زیر هر کدام هم امضا کرده بودند مشقه العبد الفقیر ناصرالدین شاه قاجار از نقاشی که خسته شد با دو سه نفر از خانم‌های حرم که شاعره و اهل ذوق بودند به شعر خواندن مشغول شد و این غزل را که پریدوشین ساخته بود برای آنها خواند:

دل می‌بری و روی نهان می‌کنی چرا؟
خود می‌کشی مرا و فغان می‌کنی چرا؟
گر در کمین کشتن عشاق نیستی
تیر کرشمه را به کمان می‌کنی چرا ؟
گر در خیال مرهم دلهای خسته‌ای
آن تار طره مشک فشان می‌کنی چرا؟

هنوز غزل تمام نشده بود که حاجی سرورخان خواجه‌سرا تعظیم کرده به عرض رساند که امیرکبیر شرفیاب شده شاه به محض شنیدن این خبر غزل را نیمه کاره گذارده و از اندرون بیرون رفت.

میرزا تقی خان در عمارت کلاه فرنگی که فتحعلی شاه در وسط گلستان ساخته بود قدم می‌زد. رسم امیر این بود که در برابر مردم کرنش تمام می‌کرد و دست به سینه می‌ایستاد ولی همین که به اطاق خلوت می‌رفتند و تنها می‌شدند غدغن می‌کرد. کسی وارد نشود آن وقت بدون اجازه می‌نشست و با شاه مثل یک استادی که با شاگردش حرف بزند صحبت می‌کرد و گاهی در کلام تشدد می‌نمود.

امیر گفت: آقاجان چه می‌کردی؟
شاه ــ مشغول نقاشی بودم.
امیر ــ کاشکی یک قدری تاریخ گذشتگان می‌خواندی و عبرت می‌گرفتی و از آیین جهانداری باخبر می‌شدی. شعر و نقاشی پس از خستگی دماغ خوب است.
شاه ــ شبها کتاب هم می‌خوانم.
امیر ــ چه کتابی؟
شاه ــ تاریخ سر جان ملکم را داده ام ترجمه کرده اند و شبها می‌خوانم.
امیر ــ خواندن آن کتاب برای ایرانیان سم مهلک است. مرد که خیال کرده که با این نامربوطها ممکن است به مقدسات یک ملتی دست درازی کرد و به شرافت و افتخارات آنها دستبرد زد و به مملکت آنها دست‌اندازی نمود، چه کسی اصلا شما را به این خیال انداخت که بدهید آن را ترجمه کنند؟
شاه ــ میرزا علی (شکوه‌الممالک)
امیر ــ عجب، معلوم می‌شود او هم با فرنگی‌ها مربوط است. فورا قلمدان خود را کشیده و اسم او را یادداشت و سپس گفت: آقاجان اول باید از سیاست مملکت آگاه شوی تاریخ گذشتگان و شرح حال بزرگان را بخوانی و هر وقت از اینها خسته شدی به شعر و نقاشی بپردازی. چرا شاهنامه فردوسی، جهانگشای شاه اسماعیل، عالم‌آرای عباسی، ‌تاریخ نادرشاه را نمی‌خوانی تا از رجال ایران باخبر باشی و این مسئله را بدان برای هر ایرانی از عالی و دانی بهترین کتابها شاهنامه فردوسی است.

مطلب دیگر که می‌خواستم بگویم این است که وجود این اشخاصی که دور ورت هستند بسیار مضر است اولا نوکرهای ولیعهدی که از تبریز دنبالت آمده‌اند باید همه را برگردانی زیرا که شما را کوچک دیده‌اند حال آنطور که باید و شاید اعتنا نمی‌کنند. دوم باید اشخاصی به دور خودت جمع کنی که با اجانب سروکار نداشته باشند و تلقینات آنها را به گوش تو نکشند و تو را در امور مملکت بدبین نکنند و خود را دست‌نشانده اجنبی ندانند. به رعیت ظلم و ستم روا ندارند. در هر کاری رضایت خدا و ترقی و تعالی ایران را درنظر گیرند و و در کارها بصیر و بینا باشند. دیگر آنکه یک کتابچه یادداشت داشته باش همیشه از حال اطرافیانت باخبر باش، همه را به خوبی بشناس و تحقیق کن سر هر یک به کدام آخور بند است. بدون آزمایش به هیج کس اعتماد مکن، کاغذها و یادداشت‌هایت را محفوظ نگاهدار که دست کسی نیفتد. اسرار مملکت را با هر کسی در میان مگذار.

امیر برخاسته به شاه خدانگهدار گفته در را باز کرده و در جلو پیشخدمتها و درباریان یک تعظیم غرا کرده و بیرون رفت.

شاه که به اندرون رفت پس از ادای فریضه مغرب و عشا امر داد که از کتابخانه شاهنامه فردوسی را آوردند که از نفایس عالم بود خط جعفر بایسنقری که در سنه ۸۳٥ برای بایسنقر میرزا نوشته جلد سوخته اعلا با نقاشی‌هایی که هر صفحه‌اش برای هنرمندان با خراج مملکتی برابری می‌کند آوردند همین باز کرد این اشعار آمد:

همه مرز ایران پر از دشمن است
به هر دوره‌ای ماتم و شیون است
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
همه جای جنگی سواران بدی
نشستنگه شهریاران بدی
کنون جای آشوب و جای بلاست
نشستنگه تیر جنگ اژدهاست

میرزا تقی خان که با ناصرالدین شاه به تهران آمد اوضاع بی اندازه خراب و شیرازه دولت از هم گسیخته بود. بودجه مملکت سالی دو کرور تومان کسر داشت امیر ناچار از اصلاح بودجه شروع کرد و اول از مواجب و مرسوم تمام طبقات نوکر اندرون مبلغ هنگفتی بکاست و احکام و فرامین مهدعلیا را لغو کرد و به همه دستور داد که اوامر خانم را اجرا نکنند.

مهدعلیا بدواً سعی نمود که دل امیر را به هر وسیله هست ببرد، او را دلداده خویش کند و خود را دلبر او سازد. اما امیر اهل این حرفها نبود و با عشوه و کرشمه از راه بدر نمی رفت خانم هم نمی خواست دست از فرمانروایی و خودسری بردارد لذا به خیال افتاد که ملکزاده خانم دختر شانزده ساله اش را به امیرکبیر پنجاه و چهار ساله بدهد که با او محرم شود و از این راه هر چه می‌خواهد بکند در ۲۲ ربیع الاول ۱۲۲٥ ملکزاده خانم را برای « میرزاتقی خان اتابک اعظم امیرنظام عساکر منصوره» کابین بستند.

کلیه حسابهای خانم غلط درآمد زیرا امیر بعد از این مزاوجت هم به هیچ وجه روش خود را تغییر نداد و کماکان به احکام و سفارشات و توصیه های خانم وقعی نمی‌گذاشت. خانم دانست که به هیچ وجه نمی‌تواند بر این فراهانی یک دنده مسلط شود و او را زیربار بکشد پس کینه امیر را به دل گرفت و بیست و دو رور بعد از عروسی امیر با عزت‌الدوله در وقتی که دولت در خراسان با سالار مشغول زدوخورد بود و مریدان میرزا علی‌محمد باب در مازندران و زنجان آتش فتنه روشن کرده بودند به دستور اجانب و تحریک مهدعلیا و رفقایش روز یکشنبه یازدهم رییع الثانی ۱۲٦٥ چندین فوج از سربازان پادگان مرکز بدون هیچ دلیل بر امیر شوریدند و عزل او را خواستار شدند و به شاه پیغام فرستادند که اگر امیر را معزول نکند هلاکش خواهند کرد. سربازها دور خانه امیر را گرفتند که اگر استعفا ندهد به درون خانه خواهند ریخت نوکرهای امیر دو نفر را از بام زدند.

مهدعلیا و طرفدارانش فورا نزد شاه رفتند و گفتند برای خاطر امیرکبیر که نمی‌شود چندین فوج را مقتول ساخت چون شاه گفته بود اگر امیر را بکشند همه سربازان را به دار خواهم آویخت.

به شاه اصرار کردند که امیر را معزول کنید تا فتنه‌ها بخوابد. شاه گفت: “اگر امروز میرزاتقی خان را معزول کنم باید خودم هم از سلطنت دست بکشم چون هر روز عزل و نصب چاکران من به عهده لشکریان خواهد بود“. همدستان مهدعلیا که چنین دیدند ترسیدند که اگر امیر کشته شود شاه چندین صد نفر را به قتل برساند و راه اقدامات و تحریکات آتیه بسته شود.

لذا سربازها را آرام کردند در این هنگامه فقط چند نفر بیگناه تبعید شدند و صورت ظاهر آبها از آسیاها افتاد و میرزا تقی خان بیش از پیش طرف توجه شاه و در کلیه امور مستقل شد ولی درنتیجه شورش سربازها مخالفین خود را کامل شناخته و بر عده جاسوسان و خبرنگاران افزود به طوری که مخالفین نمی‌توانستند نه مهدعلیا را ملاقات کنند و نه با او مکاتبه نمایند در همان ایام به امر میرزاتقی خان در همه شهر قراولخانه ساختند و اسم شب گذاشتند که از عبور و مرور شبانه مطلع باشد.

چیزی نگذشت که توازن بودجه مملکت از صرف جوییها برقرار گردید راه فتنه و فساد بسته شده امنیت حاصل آمد تجارت به جریان افتاد و اقتدار دولت در داخل و خارج مسلم شد.

یک روز صبح شاه مشغول گل‌بازی بود حاجی سرورخان عرض کرد که رئیس تشریفات پیغام فرستاده که امروز چهار از دسته گذشته سفیر عثمانی شرفیاب خواهد شد. به صندوق خانه رفته قبای صوف آبی پوشیده کمربند زرین با یک قمه مرصع بسته کلیجه ترمه در بر کرده از اندرون بیرون رفت پس از آنکه وارد تالار شد یکی از پیشخدمتها عرض کرد قربان شنیدید که دیروز امیرکبیر چه کرده شاه پرسید راجع به چه؟ گفت در زمان حاجی میرزا آقاسی رسم بود وقتی که سفرای خارجه پیشش می‌آمدند هر کس توی اطاق بود بایستی بیرون برود و اگر کسی از اطاق بیرون نمی‌رفت پیشخدمت کلاهش را برمی‌داشت و از ارسی پرت می‌کرد توی حیاط.

دیروز که سفیر عثمانی به ملاقات امیر رفته بود پیشخدمتها خواسته‌اند به طریق سابق رفتار کنند امیر نگذاشته و گفته است همه بنشینند سفیر هم دلخور شده و زود رفته است.

هنوز این صحبت تمام نشده بود که گفتند سامی افندی سفیر عثمانی شرفیاب می‌شود جناب سفیر پس از عرض مودت و یگانگی و حفظ وحدت جامعه اسلامی اظهار داشت که روز قبل برای ملاقات جناب اتابک اعظم رفته بودیم بسیار به ما بی اعتنایی کرد اولا اطاق را چنانکه سابقا معمول بود برای پذیرایی ما خلوت نکردند، ثانیا همین که خواستیم با مشارالیه راجع به کارها وارد صحبت شویم اظهار داشت برای مذاکره کارهای دولتی وزیر خارجه معین کرده‌ام به او مراجعه نمایید و این رفتار به کلی برخلاف پروتکل سابق بوده است…

شاه با کمال ادب فرمود موضوع را تحقیق می‌کنم بعد به اطلاع شما می‌رسانم سفیر که رفت پیشخدمتها و درباریان هر یک برخلاف امیر حرفی زدند: یکی گفت به ما دیگر اعتنا ندارد حتی جواب سلامتان را هم نمی‌دهد. دیگری گفت مواجب مرا از سالی ده هزار تومان به دو هزار تومان تقلیل داده است. دیگری گفت خیالات خامی در سردارد. در این بین گفتند امیر شرفیاب می‌شود به عادت مالوف امیر کرنش تمام کرده و در اطاق را بستند.

شاه شکایت سفیر عثمانی را بیان کرد امیر گفت:

بی موقع نیست که شما را از جریان سیاست آنها باخبر کنم اساس عثمانی ها ما را هیچ وقت دوست نمی‌داشتند و سب اصلیش این بود که در مدت قرون گذشته تقریبا همه ممالک اسلامی را تصرف کردند مگر ایران را که نتوانستند سلاطین سیاستمدار ایران همیشه با پادشاهان اروپا برعلیه عثمانیها متحد می‌شدند هر وقت که عثمانیها قصد تصرف ایران می‌کردند آنها از عقب هجوم می‌آوردند و هر وقت قصد تصرف اروپا را می‌نمودند ایران از عقب حمله می‌کرد و همین موضوع سبب انحطاط امپراطوری عثمانی گردید تا به کلی از بین رفت بدین جهت کینه ما را در دل نگاهداشته‌اند از اینها گذشته از وقتی که دولت روس مطابق ماده ۳ عهدنامه ترکمانچای سلطنت ایران را در خاندان مرحوم نایب‌السلطنه تضمین کرد دولت انگلیس به عثمانیها که رقیب ایران هستند کمک می‌کند و در هر جا از آنها حمایت نموده و برعلیه ما از آنها تقویت می‌نمایند و هر وقت که ما خواستیم با عثمانی تحدید حدود کنیم برای اینکه حدود سوق‌الجیشی آذربایجان به دست ایران نیفتند اخلال کردند واقعه ارض روم و رسواییها را که بر سر من آوردند از آن قبیل است. میرزا جعفر خان مشیرالدوله که چندین مرتبه برای تجدید حدود رفت و بی نتیجه برگشت مگر به خاطر ندارید.

دیروز که سفیر عثمانی با وزیرمختار انگلیس به ملاقات من آمده بودند دیدم منتظرند که اطاق خلوت شود و صحبت کنند گفتم اگر برای تبریک نشان و حمایل که شاه مرحمت کرده آمده‌اید خلوت کردن لازم نیست از این ملاطفت شما نهایت تشکر را دارم و اگر برای انجام امور دولتی آمده‌اید وزیر خارجه معین کرده‌ام با وی مذاکره نمایید، او هم دمق شد و رفت. حالا به شما شکایت آورده است اهمیتی ندارد، او طوطی است. چند روز قبل وزیرمختار انگلیس برای من پیغام فرستاده بود که ممکن است بین دولت و سالار که خراسان را به آتش کشیده واسطه اصلاح شود. من جواب دادم ایران مصر نیست که شما یک محمدعلی پاشای ثانوی بتراشید ما خدیو لازم نداریم.

یکی از روزها که شاه در اندرون نقاشی می‌کرد و صورت غلام بچه‌ها را می‌ساخت سلطان خانم رقاصه جهان خانم وارد شد. مهدعلیا سلطان خانم را به آقا علی‌اکبر تارزن سپرده بود که ساز مشق کند شاه هم با او نظربازی می کرد همین که چشمش به رقاصه افتاد گفت بیا ببینم چه یاد گرفته‌ای. سلطان خانم با گستاخی گفت : ببینم شما از استادتان چه یاد گرفته اید شاه صورتهایی را که ساخته بود نشان داد و فرمود: بیا صورت تو را هم بسازم، اما باید لخت شوی.

رقاصه تحاشی کرد و گفت: اگر شما نقاش خوبی هستید اول صورت آن یارو را که می‌خواهد شاه بشود بسازید.

شاه گفت: کدام یارو؟ رقاصه گفت: میرزا تقی خان. شاه با تعجب پرسید: این حرف از کجا درآورده‌ای و از کی شنیدی؟ سلطان خانم گفت: خدمت سرکار مهدعلیا بودم نبات جهود که جواهر برای فروش به اندرون می‌آورد این حرف را گفت. نواب مهدعلیا پرسیدند از کجا شنیدی؟ گفت: زن قونسول از من یک جفت گوشواره خواسته بود دیروز گوشواره ها را بردم این حرف را آنجا شنیدم.

شاه قدری به فکر فرو رفت و گفت: در هر صورت باید اول صورت تو را بسازم آن وقت صورت او را.

شاه با وجود اینکه از شنیدن حرف متانت و وقار خود را از دست نداد ولی عصبانی شده دست از نقاشی کشیده و به گلستان رفت چیزی نگذشت که میرزا تقی خان شرفیاب شد همین که در اطاق را بستند امیر در شکایت را از مهدعلیا گشود و گفت: سرکار نواب یک مشت اراذل و اوباش بی ناموس بی وطن دور خودش جمع کرده شبها با لباس مبدل از اندرون بیرون می‌رود و روزها در تمام امور مملکت دخالت بیجا می‌کند به حدی که کارشکنیهای او و دوستانش به اقتدار دولت لطمه زده و عملیات شبانه‌اش که البته شنیده‌اید آبروی مملکت را برده و مقام سلطنت را بی عظم و اعتبار کرده است.

شاه می‌خواست مطلبی را که از سلطان رقاصه شنیده بود برای امیر بگوید ولی از سطوت امیر هم جرات نمی‌کرد و هم خجالت می‌کشید و به خود می‌پیچید. امیر دریافت کرد و گفت مگر می خواهی چیزی بگویی بگو شاه آنچه که از رقاصه شنیده بود بیان کرد. امیر گفت حالا که این نسبتها را به من داده اند به ناچار برای روشن کردن ذهن تو می‌گویم که به علاوه هرزگیهای شبانه که البته خبر داری اخیرا برای برباد دادن ایران با اجانب همدست شده و به اسم اینکه می‌خواهد بقعه‌ای در بی‌بی زبیده بسازد که به هیچ وجه شجره و تاریخ و صحت و نسب او معلوم نیست اغلب روزها طرفداران و جاسوسان و کارکنان اجنبی صورت ظاهرا برای زیارت امامزاده ولی باطنا برای ملاقات سرکار نواب بدانجا می‌روند برای عزل من و خرابی ایران کنکاش می کنند چون کارهای من همه برای آبادی ایران و مخالف میل اجانب است. من در این مدت قلیل بودجه مملکت را مرتب کردم، قشون را نظم دادم، کارخانجات پارچه‌بافی شکرسازی و غیره و غیره به ایران آوردم امر به ساختن دارالفنون داده ام با دشمنان ایران به پیکار مشغولم همه این کارها برخلاف میل بیگانگان است آنها ایران را فقیر و بیچاره و هرج و مرج می خواهند و جهان خانم با آنها و کارکنانشان برای ویرانی ایران همدست شده است.

شاه پرسید: برای ملاقات نواب کیها به بی‌بی زبیده می‌روند؟

امیر گفت: شاهزادگان ـ وزرا ـ اعیان ـ مدرسین ـ اطبا و درباریان از هر طبقه هستند که انگشت اجنبی آنها را می‌چرخاند و هر چه به هرکس نسبت می‌دهند از آنجا نشر می کند مگر نبات یهودی نگفته بود که این حرف را کجا شنیده است؟ تو از تخمه عباس میرزایی که چشم و چراغ ایران بود و هیچ حرفی را بدون منطق و دلیل نمی‌پذیرفت. من اسامی همة آنهایی که در بی‌بی زبیده جمع می‌شوند برای تو می‌گویم تو تحقیق کن ببین غیر از این است که من گفته ام. شاه کتابچه یادداشتی را درآورد و اسامی آنها را نوشت: سه نفر از شاهزادگان درجه اول بودند، یکی از علمای دینی اهل بحرین بود، سه نفر مازندرانی یک نفر رشتی، یک نفر شیرازی، یک نفر لواسانی و یک نفر آشتیانی. یک نفر تفرشی و یک نفر کاشی را اسم برد و علاوه کرد که هفته گذشته در خانه یکی از سادات هندوستانی که در تهران تدریس می‌کند به اسم استفاده از دروس او دور هم جمع شده اند. یک نفر فرنگی هم با لباس مبدل در میان آنها بوده که این مطالب را گفته است. امیر دست کرده از جیب بغل گزارش روز را که مامورین خفیه به او داده بودند درآورده به عرض شاه رساند در آن گزارش نوشته بود:

مسیو …. خطاب به حضار کرده و گفت آقایان اولا همه می دانید که میرزاتقی خان پسر آشپز است شماها که همه تان از قدیمی‌ترین و بزرگترین خانواده های ایران هستید چطور راضی می شوید که یک پسر آشپز بر شما حکم فرمایی کند حقوق همه را قطع کند و به شما تشخص بفروشد.

ثانیا گمان ندارم این مرد مسلمان باشد چون که مسلمانان به سرنوشت و تقدیر قائلند و هر چیز را از خوب و بد از جانب خدا می دانند اگر به اسلام اعتقاد داشت بایستی بداند که این اوضاع ایران از جانب خداست و کوشش بی جهت نکند و مردم را به زحمت نیندازد.

ثالثا این تاسیسات که می‌کند از قبیل کارخانه پارچه‌بافی و رنگرزی و شکرسازی و غیره برای این است که با سرتاسر فرنگستان رقابت کند از شما می پرسم آیا همچه چیزی ممکن است.

رابعا نتیجه عملیات او این است که بالاخره ایران را به جنگ بکشاند از همه بدتر قشون درست می‌کند که با همسایگان ایران جنگ کند و نورچشمان عزیز شما را بی جهت به کشتن بدهد پس به شما واجبست که این عرایض بنده را در میان مردم پراکنده کنید و نگذارید که او مقاصد خود را انجام دهد و در همه جا شهرت دهید که او خیال سلطنت دارد فقط از این راه می‌توان شاه جوان را با او دشمن کرده و به نتیجه رسید.

فیروزخان خواجه که پشت در مذاکرات امیر را با شاه گوش می‌کرد فورا برای جهان خانم خبر برد. سرکار مهدعلیا تهیه اسم شب کرده شبانه با چادر و چاقچور نیم دار به منزل همان وزیری که با او سابقه داشت و جزء رفقای بی بی زبیده بود رفت او هم فورا رفقای بی بی زبیده را خبر کرده همه جمع شدند و با این دستورالعمل همه موافقت کردند:

اول بابیها را مشوق شوند که در همه ایران اغتشاش را ادامه دهند دوم آتش فتنه سالار پسر اللهیارخان و آصف‌الدوله را که به تحریک همین خائنین برپا شده بود دامن بزنند و به سالار وعده دادند که خراسان را از ایران مجزا کرده با هرات و قندهار سلطنتی برایش تشکیل دهند چهارم به آقاخان محلاتی که تازه از ایران به هندوستان فرار کرده بود وارد مکاتبه و مذاکره شوند که به اسماعیلی‌های کرمان و قائنات دستور اغتشاش بدهد.

یک روز یکی از علمای طراز اول اصفهان توسط یکی از کارکنان مهدعلیا که در رکاب آمده بود عریضه به شاه نوشته و تقاضای مستمری و تیول و غیره کرده بود شاه عریضه را برای میرزاتقی خان فرستاد.

امیر در حاشیه نوشت: “در زمان مرحوم نایب السلطنه هر وقت از این قبیل اشخاص توقع بیجا می‌کردند مولای من مرحوم میرزا ابوالقاسم قائم مقام می گفت شاه سرباز لازم دارد، دعاگو لازم ندارد“.

این کاغذ به این تفصیل را هم رفقای بی‌بی زبیده به نظر علمای دین اصفهان رسانیده و آنها را با امیر طرف کردند.

بعد از مراجعت از اصفهان شاه اختیارات امیرکبیر را بیشتر کرد و امور کلیه و جزئیه را به کف کفایت او واگذار نمود. امیر یک تنه می خواست هم شاه را اداره کند هم سرتاسر ایران را آباد نماید و هم دست اجانب را از دخالت در امور مملکت کوتاه کند.

تمام طبقات نوکر و زنهای اندرون به واسطه تقلیل حقوقشان از امیر شکایت داشتند ملاکین معتبر که سالها مالیات نداده بودند برای سختی امیر در وصول مالیات از او ناراضی بودند.

دزدان شهری و قاطعان طریق به سبب امنیت و قدرت نظامی دولت در مضیقه افتاده بودند.

بیگانگان از پیشرفت روزافزون ایران درکلیه شئون مملکت مشوش و از آینده ملتی که صد سال پیش از آن آسیای غربی را به لرزه درآورده بود: نگران بودند و میرزا تقی خان چنان به لیاقت خود مغرور بود که تصور می‌کرد بر همه مشکلات فائق خواهد آمد.

اگر امیر چند نفر همکار کاردان صمیمی، وطن پرست و با ایمان داشت شاید در تمام نقشه‌هایی که کشیده بود موفق می‌شد ولی در آن صدساله أی که از نادرشاه تا ناصرالدین شاه گذشته بود تبلیغات و تحریکات اجنبی چنان هموطنان میرزاتقی خان را به دنائت و جاسوسی و بیوطنی و بی دینی و هره‌درآیی و یاوه سرایی کشانیده بود که امیر با همه فراستش از این موضوع غافل مانده بود.

یک روز چند نفر از شاهزادگان درجه اول به بهانه شکایت از کسر حقوقشان شرفیاب شدند و شاه را از این اقتدار و استقلالی که به امیر داده ملامت می‌کردند و حکایت نادرشاه و پسر شاه طهماسب دوم و قصه کریم خان وکیل و شاه اسمعیل سوم را به گوشش کشیدند و ملاطفت امیرکبیر را نسبت به عباس میرزا ملک آرا تعبیر و تفسیر دراز کردند حتی به طور مسخره میرزاتقی خان را طهماسب سوم خواندند. شاه سبب انتخاب این اسم را پرسید. گفتند طهماسب بیک جدش ناظر میرزاحسین وفا وزیر زندیه عموی میرزا بزرگ قائم مقام بوده به آن مناسبت چون خودش طرفدار اسامی ایرانی است و به خاندان صفوی اخلاص بسیار دارد پس از تاجگذاری اسم خود را طهماسب سوم خواهد گذارد.

از آن روز رفتار شاه با میرزا تقی خان تغییر کرد تا آنکه به کلی معزولش کرده امر کرد به کاشان برود. روزی که می‌خواستند حرکتش دهند مهدعلیا برای خداحافظی به خانه امیر آمد و خواست با او روبوسی نماید. میرزاتقی خان او را از خود دور کرده و گفت: “امیر عادت ندارد با ... [روسپی] روبوسی کند“. با این دشنامی که امیر روبه روی همه خویشاوندان به او داد مهدعلیا چنان بی تاب و توان شد که به زمین نشست.

بعد از بردن امیر به کاشان میرزا آقاخان نوری که هم طرف توجه مهدعلیا و هم طرف اعتماد سفارت انگلیس بود به صدارت رسید.

وزیرمختار روس از این پیش آمد بسیار نگران شده، محرمانه عریضه‌ای به امپراطور روس نوشت و استدعا کرد که نامة به خط خودش به ناصرالدین شاه بنویسد و تقاضا نماید که میرزاتقی خان را از کاشان احضار و دوباره به مسند صدارت بنشاند. میرزایعقوب خان پدر ملکم خان که مترجم سفارت روس بود از این موضوع با خبر شد و مخالفین امیر را مستحضر داشت و این مسئله مسلم بود که اگر نامه امپراطور روس می رسید ناصرالدین شاه امیر را مجددا صدراعظم می‌کرد لذا همه مخالفین به دست و پا افتادند که پیش از رسیدن نامه امپراطور زندگانی امیر را به پایان رسانند.

همان شب که میرزا یعقوب خان این خبر را آورد، مهدعلیا چادر سر کرده به منزل وزیر معهود که از رفقای بی‌بی زبیده بود رهسپار شد. همین که وارد شد همه همدستان داخلی و خارجی را در آنجا یافت که در این باب مشورت می کردند وزیر گفت: این کار باید به دست حاجب‌الدوله که فراشباشی است انجام شود ولی متاسفانه حاجی علیخان در جرگه ما نیست و از امیر محبت دیده ممکن است تن به این کار در ندهد. این کار امر صریح کتبی شاه را لازم دارد والا هیچ کس جرئت نخواهد کرد.

مهدعلیا گفت: گرفتن دستخط و راضی کردن حاجی علیخان با من، این کار را به عهده من بگذارید.

چهل روز بعد از بردن امیر به کاشان، سه شب اندرون را چراغان کردند و شیلان کشیدند و سلطان خانم رقاصه را برای اعتضادالسلطنه کابین بستند و همه مطرب های خوشگل و خوش آواز شهر را دعوت نمودند شاه که سرگرم باده ارغوانی شده و با عروس نظربازی می کرد، مهدعلیا دستخط قتل امیر را از شاه گرفت.

فرمان شاه بر اعدام امیر

چاکر آستان ملائک پاسبان، فدوی خاص دولت ابدمدت، حاج علی خان پیشخدمت خاصه، فراشباشی دربار سپهر اقتدار، مامور است که به فین کاشان رفته میرزاتقی خان فراهانی را راحت نماید و در انجام این ماموریت بین الاقران مفتخر و به مراحم خسروانی مستظهر بوده باشد.

________________________________________

این متن تلخیصی است از کتاب دست پنهان سیاست انگلیس در ایران اثر خان ملک ساسانی.


Cialis canada
جمعه 3 فروردین 1397 ساعت 05 و 27 دقیقه و 21 ثانیه

You said it very well..
acquistare cialis internet usa cialis online cialis 100mg suppliers we recommend cialis best buy prescription doctor cialis overnight cialis tadalafil cialis great britain cialis generico india cialis 100mg cost cialis para que sirve
feet issues
جمعه 24 شهریور 1396 ساعت 07 و 04 دقیقه و 13 ثانیه
This web site really has all of the info I wanted concerning this
subject and didn't know who to ask.
How do you grow?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 ساعت 07 و 58 دقیقه و 55 ثانیه
I would like to thank you for the efforts you have put in writing this blog.

I'm hoping to view the same high-grade content by you later on as
well. In fact, your creative writing abilities has encouraged
me to get my own website now ;)
bebeapfel.jimdo.com
شنبه 14 مرداد 1396 ساعت 19 و 52 دقیقه و 24 ثانیه
I think the admin of this website is genuinely working
hard in favor of his web site, since here every material
is quality based material.
Angelia
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 07 و 17 دقیقه و 56 ثانیه
Why users still make use of to read news papers when in this technological world
all is accessible on web?
manicure
چهارشنبه 16 فروردین 1396 ساعت 16 و 33 دقیقه و 55 ثانیه
I love looking through an article that will make people think.

Also, thanks for permitting me to comment!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر