تبلیغات
هفت رخ فرخ ایران - کشکول
چهارشنبه 9 فروردین 1391

کشکول

   نوشته شده توسط: سیاوش    

باقلاپلوی محمدعلی شاهی

در یکی از شبهای زمستان محمدعلی شاه هوس "باقلاپلو" کرد. حسنعلی خان امیرنظام گروسی پیشکار و استاندار آذربایجان بیدرنگ دستور به طبخ باقلاپلو داد. در این میان کسی جرئت نکرد بگوید در زمستان باقلای تازه در تبریز نیست. آشپز با "مغز پسته سبز" یک باقلاپلویی دست و پا کرد. محمدعلی میرزا در سر سفره خیلی تعریف و تمجید کرد و از امیرنظام پرسید، باقلای کجا بود که این قدر خوشمزه شده بود. امیر به شوخی گفت: قربان پلوی باقلا و آشپز ناقلا دست به دست هم داده و این طور به مذاق مبارک خوشمزه آمده است. آنها که خبر داشتند از این حرف به خنده افتادند، محمدعلی میرزا نیز خندید اما باز هم چیزی نفهمیده بود.

آش شله قلمکار یا آش سرخه حصار یا آش قجرها

کار بدون نظم و بی حساب و کتاب را به آش شله قلمکار تشبیه می کنند.


ناصرالدین شاه سالی یک روز در فصل بهار به شهرستانک از ییلاقات شمال غرب تهران و بعدها به قریه سرخه حصار، واقع در تهران می‌رفت (نذر ناصرالدین شاه این بود که در موقع بروز بیماری وبا در قریه شهرستانک آشی پخته و با تناول آن شفا یافته است. به همین جهت آن آش را به گردن او حق بزرگ و ثابتی است و هر ساله باید خاطرة خوش آن را تجدید کرد) به فرمان او دوازده دیگ آش بر بار می‌گذاشتند که از قطعات گوشت چهارده راس گوسفند و انواع خوردنیها ترکیب می‌شد. کلیه اعیان و اشراف و رجال و شاهزادگان و زوجات شاه و وزرا در این آشپزان افتخار حضور داشتند و جمعا به کار طبخ و آشپزی می‌پرداختند. وزرا و امرا و روسا در چادرها و خیمه ها جمعمی‌شدند و سبزی آش  را پاک می‌کردند. نسوان و خواتین محترمه که در مواقع عادی و در خانه خود دست به سیاه و سفید نمی‌زدند، در این محل در پای دیگ آشپزان برای روشن کردن آتش و طبخ آش از بر و دوش و سروکول هم بالا می‌رفتند تا هر چه بیشتر مورد لطف و عنایت قرار گیرند. خلاصه هر کس به فراخور شان و مقام خویش کاری انجام می‌داد تا آش مورد بحث حاضر شود چون این آش ترکیب نامناسبی از غالب مأکولات و خوردنیها بود، لذا هر کاری که ترکیب ناموزن داشته باشد آن را به آش شله قلمکار تشبیه می‌کنند.

هر را از بر تمیز نمی‌دهد

این مثل در مورد افراد بی سواد و بی معرفت به كار می‌رود.


چوپان جماعت برای هدایت گله و ارتباط برقرار كردن با گوسفندان به مقتضای حال و مقام صداهای مخصوص و متفاوتی را ادا می‌كند. از جمله این اصوات دو صدای «‏هرّ» و «برّ» است. چوپانان مناطق غربی ایران، خاصه لرستان این دو صدا را بیشتر به كار می‌برند. صدای هر برای فراخواندن گوسفندان است و صدای بر، برای دور كردن آنها. ناگفته نماند كه تلفظ اصوات «هر و بر» به همین سادگی‌ها كه نوشته می‌شود نیست. در نتیجه چوپانان خبره می‌توانند این دو صدا را به درستی ادا كنند. در حقیقت هر و بر الفبای زبان و اصطلاحات چوپانان است. بدین ترتیب ندانستن فوت و فن زبان چوپانی و الفبای آن، یعنی هر و بر به مثابه بی‌شعوری و بی‌استعدادی تلقی می‌شود. این اصوات در ادبیات ما نیز نشانی دارند:


خوشا آنان كه هر از بر ندانند
نه حرفی در نویسند و نه خوانند.
(بابا طاهر)


در ممالك عربی نیز این اصوات به شكل ضرب‌المثل رایج است اما به ایهام؛ لا یعرف الهرّ من البرّ: نه رنج رساننده را می‌شناسد نه راحت رساننده را، و یا خواندن گوسفندان را از راندن آنان فرق نمی‌گذارد.

چشم روشنی

چشم‏روشنی به معنی تهنیت و مباركباد است. این عبارت از داستان حضرت یوسف بر جای مانده. داستان یوسف به سبب شهرتی كه دارد برای همگان آشناست. یوسف را برادران به چاه انداختند و از اینجا داستان سرگشتگی و دوری او از پدرش، یعقوب شروع شد. یوسف پس از سالهای سرگردانی و زندان در سی سالگی عزیز مصر شد. (كه در اصطلاح امروز همان وزیر مصر گفته می‏شود) یك سال در كنعان یعنی سرزمین پدری‏اش قحطی شد. یعقوب پسرانش را نزد عزیز مصر فرستاد تا ازا و طلب آذوقه كنند. آنها یوسف را نشناختند اما یوسف ایشان را شناخت. ضمن آنكه به آنان آذوقه داد پیراهن خود را نیز به آنها داد تا بر چهرة پدر بنهند (سورة یوسف آیه ۹۳) آخر یعقوب بر اثر جدایی بینایی‏اش را از دست داده بود. پیراهن یوسف چشم پدر را بینا كرد. بدین ترتیب عبارت چشم‏روشنی مربوط به داستان حضرت یوسف است و از آن پس هر هدیه‏أی را كه به مناسبتی برای كسی ‏می‏فرستند (اعم از تولد نوزاد و…) به چشم‏روشنی تعبیر و تمثیل می‏كنند.


هان به یعقوب بگویید كه از گمشده‏ات

می‏رسد پیرهنی، چشم تو روشن باشد (حاتم كاشی)

بوق زدن

 واژة بوق و ضرب المثل "بوق زدن" معانی متفاوتی داشته و دارد. در قرون ششم و هفتم بوق زدن در پی فتح و پیروزی می آمده است. چنانكه لشكری جایی را فتح  می كرد بوق می زدند. تركیب عامیانة "بوق بزن برو جلو" ریشه در این مفهوم دارد.


ـ بوق زدن همچنین مترادف بیكار بودن و كار بیهوده كردن نیز بوده است. چنانكه گفته اند: " كار نداره بوق می زنه بخیه به آب دوغ می زنه"


ـ در ابتدایی ترین مضمون بوق زدن عبارت از سروصدا كردن نیز بوده است:


" بوق نزن جوجه ها خوابند"


ـ " بوق كسی را زدن" مترادف كلك كسی را كندن است مانند "پوست خربزه زیر پای كسی گذاشتن" یا " آب توی كفش كسی ریختن". به طور كلی تركیب "بوق كسی را زدن" معانی: بركناری كسی از سمتی یا از حیز انتفاع ساقط ساختن كسی، مردن یا كشته شدن كسی را در بردارد.


ـ در شاهراههای ایران بوق زنها اخبار و اطلاعات مهم را به صورت رمز به طرف مقابل اطلاع می دادند.

ـ برای جمع آوری سپاهیان و تشویق و تحریض آنان بوق می زده اند

ـ در جشنها و عروسیها به همراه سازهای دیگر بوق نیز می زده اند

ـ آسیابانها با نواختن بوق كشاورزان را برای آوردن گندمها به آسیاب خبر می كرده اند

ـ اگر كسی به هنگام شب از دار دنیا می رفت به آهنگ عزا بوق می زدند تا اهالی در تشییع جنازه شركت كنند.

(نقل خاطره‌ای از ملیجک)

در مواقعی که مردم مورد ظلم و تعدی واقع می شدند کسی جرئت نمی کرد آن را به عرض شاه برساند، امیدشان از همه جا بریده بود، آخرین علاج آن بود که به در خانه من می آمدند و من بدون ملاحظه از پسرهای شاه، یا ترس از شاهزادگان و صدراعظم های وقت، شکایت آنها را به عرض شاه می رساندم و از آنها رفع ظلم می کردم.با شاه در این اواخر خیلی جسورانه حرف می زدم و هنگام عرض مطالب و شکایات ملاحظه هیچ کس و هیچ مقامی را نمی کردم.


اما تا موقعی که بچه بودم کمتر با شاه حرف می زدم. اگر به کسی ظلم می شد در خانه من می آمد و متحصن می شد و لله های من، یا امین اقدس، شکایات و عرایض آنها را بدون ملاحظه به شاه می رسانیدند.


شاه هم خیلی مواظب بود و تعمد داشت که اگر اتفاقی می افتد و کسی شکایتی دارد حتما به گوشش برسد، این بود که هیچ کس از در خانه من مایوس و ناامید بیرون نمی رفت. تنقیدات مردم خیلی بی مورد بود، زیرا قبل از من شاه نسبت به یک گربه خیلی محبت می کرد که اسم آن گربه “ببری خان“ بود، شاه این گربه را خیلی دوست داشت. آن هم سپردة امین اقدس بود. پرستار و لله مخصوص داشت و از آبدارخانه شاه روزی یک جوجه کباب در قاب بند مخصوص می گذاردند که سرش را هم آبدارباشی آن زمان مهر می کرد. آبدارباشی ابراهیم امین السلطان یا کس دیگری بود و برای ببری خان مثل شاه غذا می آورد. در سفرها هم برای گربه تخت روان مخصوص می گذارند و منزل به منزل او را همراه شاه می بردند، مشهدی رحیم فراش امین اقدس، لله گربه بود. از قراری که شنیده ام گربه هم نسبت به شاه خیلی مانوس بود و شاه هم گربه را خیلی دوست می داشت.


یک وقتی که شاه ناخوش بود و گربه یکی از بچه هایش را بغل رختخواب شاه آورد و به زمین گذارده بود گربه بعد از چند دقیقه مرده بود و بعد حال شاه خوب شده و گفته بودند که ببری خان بچه اش را آورده و دور سر شاه تصدق کرده است. ولی این مطلب دروغ است. چون گربه هر ساعت به ساعت جای بچه هایش را تغییر می دهد و شاید برحسب اتفاق همچو حادثه یی روی داده بود. شاید هم مردمان ساده لوح آن زمان چنین پنداشته اند و از روی سادگی بوده است.


شاه گربه دیگری نیز داشته که او را نیز بسیار دوست می داشته است. این گربه اسمش “کفترخان“ بوده است. این گربه هم کارهای بسیاری برای مردم انجام می داده و خیرش به خیلی ها رسیده است. هر وقت یکی از بستگان شاه، غلامبچه ها، کارکنان حرمخانه و غیره، که انعام و خلعتی می خواستند یا شکایتی داشتند، آن را در عریضه یی نوشته و به گردن کفترخان آویزان می کردند. برای ببری خان نیز همینطور بود. عصر که شاه از کارها فراغت می یافت به حرمخانه می رفت، اول ببری خان و کفترخان را صدا می کرد، به صدای شاه هر جا بودند حاضر می شدند و دیگر از پهلوی شاه جای دیگر نمی رفتند. گربه ها همین که به شاه می رسیدند فورا روی شانه اش می پریدند و خود را لوس می کردند و به بدنش می مالیدند، تا هنگام خواب شاه همراهش بودند. ببری خان گربه بسیار تمیز و پاکی بوده است. ابدا در عمارت بول و غایط نمی کرد. هر وقت شاه عریضه یی به گردن ببری خان می دید باز می کرد و می خواند و حاجت شاکی را برآورده می ساخت. اگر احسان و خلعت و انعامی می خواستند فورا به آنها می داد. اینکه در بعضی جاها نوشته اند که مردم با این عریضه ها حکومت و مراسم می خواسته اند، دروغ بوده است. اغلب هم اهل اندرون یا بیرونی گربه را می دزدیدند، چند روزی او را قایم می کردند، بعد مبلغی انعام و خلعت گرفته و گربه را رها می کردند.


یواش یواش گربه هم اسباب حسد و بخل درباری ها شده بود. در حالی که گربه بیچاره نه داخل پلتیک بود و نه به کسی کاری داشت، شاه بود که برحسب اتفاق گربه یی را دوست می داشت و با او مانوس بود. با این گربه هم به خاطر امین اقدس عداوت داشتند، تا عاقبت الامر گربه هم گم شد و دیگر پیدا نشد. بعضی عملة خلوت و خانم ها تملقا هر وقت گربه می زایید از بچه هایش درخواست می کردند و شاه هم گاهی به آنان مرحمت می کرد و گاهی هم نمی دادند. وقتی که شاه نشسته بود و اهالی حرم در حضور شاه اذن جلوس داشتند، گربه هم وارد می شد و توی دامان یکی از خانم ها می نشست. آن خانم خیلی افتخار می کرد، خوشوقت می شد که شاید شاه به خاطر گربه نظر و توجهی نیز به او بنماید. آخرالامر گربه را دزدیدند و نابودش کردند. مدتها تفحص کردند، ولی اثری از او پیدا نشد.*

ناصرالدین شاه به اتفاق غلامعلی عزیزالسلطان

غلامعلی خان عزیزالسلطان معروف به ملیجك

غلامعلی عزیزالسلطان (ملیجك)

غلامعلی عزیزالسلطان در اواخر عمر در اروپا

ناصرالدین شاه به اتفاق ملیجك و یكی از پیشخدمتان در یك شكارگاه

____غلامعلی خان معروف به ملیجک و ملقب به عزیزالسلطان_________________________________

* روزنامه خاطرات عزیزالسلطان “ملیجک ثانی“

غلامعلی خان معروف به ملیجک و ملقب به عزیزالسلطان برادرزاده امینه اقدس یکی از زنان سوگلی ناصرالدین شاه و پسر میرزا محمدخان (ملیجک اول) است. غلامعلی در چند ماهگی مقرب درگاه شاهی شد و به قدری مورد محبت و توجه ناصرالدین شاه واقع شد که وی را از فرزندانش هم بیشتر دوست می داشت به طوری که در سفر سوم به اروپا او را همراه خود برد و اخترالدوله دخترش را نیز به عقد او درآورد. ملیجک پس از قتل ناصرالدین شاه عزت و ثروت خود را به تدریج از دست داد و میان او و دختر شاه هم متارکه شد و سرانجام کمی پیش از شهریور ۱۳۲۰ در سن ٦۳ سالگی درگذشت.

برگرفته ازسایت جوان و تاریخ    http://www.yandory.com/

 

 


How do you get taller in a day?
سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت 05 و 18 دقیقه و 26 ثانیه
Pretty section of content. I just stumbled upon your
weblog and in accession capital to assert that I acquire actually enjoyed account your blog posts.
Any way I will be subscribing to your feeds and even I achievement you access consistently fast.
Courtney
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 07 و 46 دقیقه و 42 ثانیه
Thanks for your marvelous posting! I actually enjoyed reading it, you're a great
author.I will make certain to bookmark your blog and will
eventually come back down the road. I want to encourage yourself to continue your great
job, have a nice evening!
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 ساعت 17 و 55 دقیقه و 29 ثانیه
Oh my goodness! Awesome article dude! Thank you so much, However I
am going through issues with your RSS. I don't understand why I am unable to
join it. Is there anybody else having identical RSS problems?
Anyone who knows the solution can you kindly respond? Thanx!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر