تبلیغات
هفت رخ فرخ ایران - مرعشیان
چهارشنبه 27 مهر 1390

مرعشیان

   نوشته شده توسط: سیاوش    نوع مطلب :ایران در دوران ملوک‌الطوایفی ،

مرعشیان
تبرستون ِمرعشیون


 

۱۳۵۹۱۵۸۲
 

گسترهٔ پادشاهی مرعشیان در اوج قدرت
پایتخت آمل
پایتخت تغییر یافته واتاسان، ساری
زبان‌(ها) تبری، فارسی، عربی
مذهب اسلام تشیع (مذهب رسمی)
دولت پادشاهی
امیر
 - ۱۳۵۹–۱۳۷۹ میربزرگ
 - ۱۵۸۲ میرمراد بن سلطان‌محمود
تاریخچه
 - قیام میربزرگ
 - تأسیس ۱۳۵۹
 - تبعید توسط تیمورلنگ ۱۳۸۴
 - ادغام با صفویان بدست شاه عباس قرن ۱۱هجری
 - انقراض ۱۵۸۲

مرعشیان یا مرعشیه یکی از دودمان‌های شیعی در تبرستان بود که در ۷۶۱ هجری قمری مقارن با ۱۳۵۹ میلادی، توسط میربزرگ مرعشی بنیان گذاشته شد و در ۱۰۶۴هجری برابر با ۱۵۸۲ میلادی توسط شاه عباس یکم صفوی با سلسلهٔ صفویان ادغام گردید و شاه عباس خود را پادشاه این دودمان نامید.[نیازمند منبع]

اوج قدرت این سلسله از زمان تاسیس تا سال ۸۹۶ هجری بود تا آن‎که با یورش تیمور گورکانی به صورت کامل نابود گشت اما پس از مرگ تیمور با بازگشت فرزندان و نوادگان میربزرگ این دودمان به صورت محلی و تابع حکومت‌های وقت دوباره تشکیل حکومت داد

 زمینه‌های بنیان‌گذاری دودمان مرعشیان

تبرستان واپسین سرزمینی بود که اسلام فتح کرد.

 ورود اسلام به تبرستان

پس از شکست و کشته شدن یزدگرد سوم (واپسین پادشاه ساسانی) و فتح ایران توسط عرب‌ها، تعدادی از شاهزادگان و اشراف، ساسانی در تبرستان و گیلان استقلال خویش را اعلام کردند و فرمانبردار خلفاء نشدند و تا مدت‌ها به آیین زرتشت باقی‌مانده بودند. مشهورترین این سلسله‌ها باوندیان، سوخرائیان و گاوبارگان هستتند

مبارزهٔ این سلسله‌ها با حکومت‌های عربی که بر ایران تسلط داشتند، سال‌ها دنباله داشت تا اینکه در قرن سوم هجری مردم این دیار با دین اسلام آشنا شدند و عده‌ای به این دین گرویدند. از دلایل ترویج اسلام و علی‌الخصوص تشیع در تبرستان مهاجرت داعیان علوی ِعباسیان و بنی‌امیه به این سرزمین بود؛ زیرا در این دوران پادشاهان ساسانی‌تبار تبرستان، با امان دادن به ایشان باعث مهاجرت عدهٔ زیادی از شیعیان مخالف به تبرستان شدند

حکومت‌های شیعی پس از علویان

 
قلمرو علویان تبرستان و گیلان در اوج قدرت ایشان

در قرن سوم هجری هم‌زمان با گسترش روزافزون شیعیان تبرستانی و دیلمی، قیام‌ها علیه حکومت عباسیان افزایش یافت و معتصم عباسی اغلب طاهریان را برای دفع این قیام‌ها می‌فرستاد.  پس از سرکوب قیام‌های مختلف در ایران، طاهریان تبرستان را ضمیمه قلمرو خود کردند. با زیاد شدن نارضایتی‌های مردم تبرستان و دیلمان، پادشاهان پادوسبانیان که به اسلام درآمده بودند، نزد یکی از شیعیان علوی به نام محمد بن ابراهیم رفتند و از وی درخواست کردند تا قیام مردمی علیه ظلم عباسیان و دست‌نشانده‌گانشان را رهبری کند. ولی وی نپذیرفت و آن‌ها را نزد حسن بن زید که در ری مقیم بود، فرستاد. با به‌وجود آمدن سلسلهٔ علویان تبرستان در سال ۲۵۰ه‍.ق وی علیه عباسیان شورید و علیرغم مخالفت‌های بعضی اسپهبدان و علمای سنّی آن دیار سراسر تبرستان را در دست گرفت و آمل را پایتخت خود نمود.

پس از مرگ ناصرکبیر، حسن بن قاسم جنگ‌های فراوانی با افرادی چون نصر بن احمد سامانی، ماکان بن کاکی، اسفار بن شیرویه، مردآویج و پسران ناصرکبیر انجام داد که باعث تزلزل حکومت علویان گردید. سرانجام در سال ۳۱۶هجری حکومت علویان با مرگ داعی صغیر، نابود شد و زیاریان حکومت مناطق جنوبی دریای خزر و نواحی بسیاری ایران را بدست گرفتند.پس از مرگ مردآویج چند نفر از سربازانش، سلسله‌ای جدید با نام آل‌بویه بنانهادند و توانستند برای نخستین بار بغداد را ضمیمه قلمرو خود کنند. سلسلهٔ آل‌بویه توانست بیش از پیش تعالیم شیعی را رواج دهد ولی پس از مرگ عضدالدوله دیلمی این سلسله رو به افول نهاد و در ۴۴۷هجری نابود شد و سلجوقیان قدرت یافتند. در این دوره همچنین فعالیات اسماعیلیان شدت گرفت و حسن صباح در الموت تشکیلاتی ایجاد نمود.

در سال ۶۱۶ه‍.ق با حملهٔ مغولان به ایران، سلطان محمد خوارزمشاه به آبسکون گریخت و یک سال پس از آن همانجا درگذشت پس از آن نیز مغولان بار دیگر به تبرستان هجوم آوردند.در سال ۶۵۴ه‍.ق نیز هلاکوخان که به ایران حمله نموده بود، توانست اسماعیلیان را وادار به تسلیم کند و واپسین امامشان را به قتل رساند  و همچنین در سال ۶۵۶ه‍.ق دودمان عباسیان را براندازد.

در سال ۷۳۶ه‍.ق با مرگ آخرین ایلخان مغول، که ابوسعید نام داشت، سرداران مغول و حکام ولایت‌ها، قلمرو ایلخانان را تقسیم نمودند و به طور کامل بر دفتر و ایوان ایلخانی چیره شدند و به آشوب و ناامنی دامن زدند.

 سربداران

 

سربداران نام قیامی مردمی در باشتین و سبزوار خراسان علیه ظلم و تعدی حاکمان مغول و عاملان آنان به وقوع پیوست. این نهضت که به قیام سربداران شهرت یافته‌است، از لحاظ وسعت، بزرگ‌ترین، از نظر تاریخی مهم‌ترین جنبش آزادی بخش خاورمیانه در قرن هشتم هجری بود. مهم ترین ویژگی‌های این حکومت عبارت بود از: تنفر و انزجار از عنصر مغولی و تثبیت ایدئولوژی تشیع امامی.

این جنبش در ابتدا توسط شیخ خلیفه به وجود آمد اما عدهٔ ناشناسی وی را شبانه در مسجد سبزوار به دار آویختند. پس از شیخ خلیفه، یکی از مریدانش به نام شیخ حسن جوری جنبش را رهبری نمود.[۱۸] پس از مرگ ابوسعید، آخرین ایلخان مغول، دو برادر با نام‌های پهلوان عبدالرزاق باشتینی و وجیه‌الدین مسعود، که از کارگزاران مغول بودند، به سبزوار بازگشتند و رهبری قیام را بدست گرفتند.

سرانجام در سال ۷۳۷هجری قمری، این دو برادر با کمک مردم توانستند شهر سبزوار را به تصرف خویش دربیاورند. سپس وجیه‌الدین مسعود، شیخ حسن جوری را که در زندان بود، آزاد نمود با اتحاد شیخ حسن بااین دو برادر، دولت شیعه مذهب سربداران در خراسان پدید آمد.

پس از آن امیرمسعود جنگ‌های بسیاری علیه سلسله‌های مجاورش ترتیب داد و توانست سراسر خراسان و گرگان را بدست آورد و در فکر حمله به قلمرو باوندیان بود. فخرالدوله حسن باوندی، که اسپهبد مازندران بود، با وی صلح نمود و ارتش سربداران وارد آمل گشت ولی اسپهبد باوندی خیانت نمود و امیرمسعود در جنگی که پیش آمده بود، کشته شد.

چلاویان

فخرالدوله حسن باوندی در حالی که کشمکش‌های بسیاری بین دو خاندان جلالیان و چلاویان بود، کیا افراسیاب چلاوی، را که برادرزنش محسوب می‌شد، به عنوان سپهسالار برگزید. جلالیان از این اقدام رنجیدند و به قلمرو پادوسبانیان گریختند تا با کمک اسپهبد پادوسبانی به باوندیان حمله کنند ولیکن فخرالدوله با آنان سازش نمود. افراسیاب چلاوی از این عمل ناراحت شد و علیه اسپهبد باوند توطئه‌چینی نمود.[۲۳]

سرانجام در سال ۷۵۰هجری قمری دو پسر افراسیاب چلاوی، با نام‌های محمد و علی، در گرمابه‌ای، اسپهبد باوندی را به قتل رساندند. با قتل واپسین اسپهبد باوندی و انقراض باوندیان، تبرستان جایگاه کشمکش‌های کیاهای جلالی و چلاوی گشت و چلاویان قدرت را به چنگ خود گرفتند.

 میربزرگ

سید قوام‌الدین مرعشی ملقب به میربزرگ، یکی از بزرگان سادات مرعشی بود. سادات مرعشی از نوادگان شخصی به نام علی‌المرعش می‌باشند که شجرهٔ وی نیز با چهار نسل به زین‌العابدین می‌رسد.

 ارتباط سیدقوام‌الدین با سربداران

قوام‌الدین مرعشی از مقیمان قریهٔ دابو آمل بود.[۲۷] وی تحصیلات ابتدایی علوم دینی را در همان‌جا گذراند و جهت تکمیل تحصیلاتش به خراسان مهاجرت نمود و در مشهد مقیم گشت.[۲۸] دوران اقامت سید قوام‌الدین در خراسان مقارن با قیام سربداران به رهبری شیخ حسن جوری بود.[۲۹]

نخستین سفر قوام‌الدین به خراسان با قتل شیخ حسن جوری و طرح جانشینی عزالدین‌سوغندی مقارن بوده‌است [۳۰] و در میان رقابت‌های شمس‌الدین علی و عزالدین‌سوغندی [یادداشت ۱]، سید قوام‌الدین به نزد عزالدین‌سوغندی می‌رفت و در همین ایام نیز اربعینی را نزد سوغندی گذراند. [یادداشت ۲]

سید قوام‌الدین با توجه به گرایش‌های دوازده‌امامی سربداران که هاله‌ای از تصوف را دربرداشت، تحت تأثیر آنان قرارگرفت و مرید سوغندی گشت. چنانچه بعضی از منابع وی را فرزند سوغندی معرفی کرده‌اند.[یادداشت ۳] قوام‌الدین چند بار به خراسان مسافرت می‌نمود و دوباره به آمل بازمی‌گشت. سرانجام عزالدین سوغندی تصمیم گرفت که خراسان را ترک کند و بنابراین به همراه قوام‌الدین راهی تبرستان شد[۳۱] و در همین سفر بود که جانش را از دست داد

 قوام‌الدین و چلاویان

پس از بازگشت سید قوام‌الدین به تبرستان، کیاافرسیاب چلاوی که به تازگی واپسین اسپهبد باوندی را به قتل رسانده بود، به وی اقتدا نمود تا رقیبانش وی را مردی بدون شریعت معرفی نکنند.[۳۳]

سید ظهیرالدین مرعشی، در کتاب تاریخ طبرستان و مازندران و رویان، علت پیروی کیاافرسیاب به قوام‌الدین و فواید این عمل برای قوام‌الدین را اینگونه عنوان می‌کند:

« وی یک چند به سید متمایل شد تا اهل شرع بر او ایراد نگیرند و نگویند که ارتکاب قتل ملک معظم به سبب مناهی و معاصی و استخفاف شریعت حضرت مصطفوی بوده‌است. از این سبب به نزد سید ارشادی شعار رفت

مردم مازندران آن‌چنان دیدند که رئیس ایشان دست ارادت به دامن سیادت حضرت سید هدایت قباب زده‌است و سید را مقتدای خود دانسته و مرید با ارادت او شده‌است، مردم به جوق و فوج‌فوج و گروه‌گروه نزد سید می‌رفتند و سیادت پناهی را پیرو مقتدای خود می‌دانستند.

 »

دلیل موافقت قوام‌الدین با درخواست کیاافراسیاب، این بود که هواداران قوام‌الدین نیز با این کار بیش‌تر می‌گشتند.[۳۶] چنان‌که منوچهر ستوده در کتاب درویشان مازندران می‌نویسد:

« خواص برای اینکه وضع و موقع خود را استوار و پایدار سازند و عوام بدان سبب که سهم بیشتری از دنیا بگیرند و با خواص بر سر یک سفره بنشینند.  »

پس از مدتی کیاافرسیاب به قوام‌الدین مشکوک شد و با عده‌ای از علمای سنّی به مشورت نشست.[۳۸] نتیجه این مشاوره با جمعی از فقها و علمای آمل که بر قوام‌الدین حسادت می‌ورزیدند[۳۹]، این بود که جهت جلوگیری از اختلال در امور ملک و مال، افراسیاب را به اجتناب از روش سید و تشکیل محکمه‌ای برای وادار کردن قوام‌الدین به دست کشیدن از بدعت درویشی ترغیب نمودند.[۴۰]

سپس قوام‌الدین را در بازار آمل بازداشت نمودند و محبوس کردند.[۴۱] پس از حبس سید قوام‌الدین، کیاافراسیاب با چندتن از افراد خاندان آل‌جلال صلح نمود و درخواست مشاوره با آنان را صادر نمود و این موضوع نشان می‌دهد قوام‌الدین هواداران بسیاری یافته‌بود که کیاافراسیاب را مجبور به صلح با دشمنان پیشینش نمود. هم‌زمان با حبس قوام‌الدین، یکی از فرزندان وی به مرض قولنج، درگذشت و مردم این واقعه را از کرامات سید دانستند و مصمم به آزادی وی گشتند و بدین ترتیب قوام‌الدین آزاد شد.[۴۲]

 جلالک مار پرچین

درویشان و فرزندان ثابت قدم و صابر باشند و تفرقه بر خاطر راه ندهید و مطمئن باشید و طریق سپاه‌گیری آنچه شرط است به جای آورید و بر خصم محاربه مبادرت نمایید و در مقام رضا و تسلیم اقدام نمایید و بدانید که آنچه مقدر است سِمت ظهور خواهد یافت.

«
»
— توصیه‌های میربزرگ به حامیانش
ظهیرالدین مرعشی، صفحهٔ ۱۷۸

سید قوام‌الدین مرعشی، پس از رها شدن از حبسش، همراه با حامیان و اقوامش به دابو رفت و آمادگی دفاعی خود را افزایش داد. تدابیر دفاعی وی به سان یک فرماندهٔ محلی و سرداری با سوابق سپاهی‌گری بود. در جنگی که در سال ۷۶۰هجری با نام جلالک مار پرچین رخ داد، درویشان مازندران پس از به آب‌بستن زمین، موجب گل شدن آن گشتند و سپس به رهبری قوام‌الدین توانستند در جنگ بر سپاهیان چلاوی غلبه کنند.[۴۳] در این پیکار کیا افراسیاب چلاوی و دو تن از پسرانش به قتل رسیدند.[۴۴] پس از آن نیز عده‌ای که از معرکه گریخته بودند توسط سپاهیان مرعشی کشته شدند. [۴۵]

عده‌ای از حامیان و فرزندان کیا افراسیاب نیز به رهبری اسکندر شیخی[یادداشت ۷] از میدان جنگ گریختند و به لاریجان و از آنجا به رستمدار فرار کردند. از رستمدار نیز به شیراز کوچیدند و بعد هم به خراسان خرامیدند و تا زمان استیلای امیر تیمور گورکانی، در دارالسلطنه هرات قرار داشتند.[۴۶]

آغاز حکومت مرعشی

در پی خروج چلاویان از آمل، قوام‌الدین و جمعیت طرفدارش با ذکر الله‌اکبر و صلوات، شهر را به تصرف درآوردند. سپس قوام‌الدین در مصلای شهر سخنرانی نمود.وی در این سخنرانی پس از آن‌که در باب عقاید دینی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی سخنانی را نقل نمود.[۴۷] وی سپس ازقدرت کناره گرفت و حکومت را به فرزندان خود واگذار کرد. این تصمیم میربزرگ به جهت رسیدگی به امور دینی و معنوی مردم بود.[۲] ظهیرالدین مرعشی به نقل از میربزرگ می‌نویسد:

« من به جز عزلت و گوشهٔ کلبهٔ فقر، چیز دیگر اختیار نمی‌کنم و شما را تا مادام که بر طریق مستقیم سلوک کنید، در اوقات صلاة به دعای خیر یاد می‌کنم و استعانت و توفیق از حضرت واهب العطایا مسئلت می‌نمایم.  »

 

 انتخاب جانشین

نخستین اقدام حکومتی سید قوام‌الدین، برگزیدن جانشین بود. وی ابتدا فرزند بزرگ خویش عبدالله را برای این امر برگزید ولی عبدالله با اظهار تمایل به زهد و گوشه‌گیری این پیشنهاد را رد نمود. سپس قوام‌الدین فرزند دیگرش، کمال‌الدین، را انتخاب کرد. کمال‌الدین این خواسته را پذیرفت تا پدر را به دلیل کهولت سن، در ادامهٔ راه یاری نماید.

 نبردها

 نبرد با جلالیان

پس از آن که کمال‌الدین رهبری حکومت را پذیرفت، برادر دیگر خود، رضی‌الدین را حاکم آمل اعلام کرد. در این هنگام، جلالیان در ساری لشکری فراهم نموده و با تمام قوا پیش به سوی آمل در حرکت بودند و در مامطیر نیز اردو برپا کرده‌بودند تا مانع شکل‌گیری حکومت سادات شوند.

همان‌طور که هواداران میربزرگ در ساری نفوذ داشتند، گویا جلالیان نیز به طرفدارانشان در حوالی آمل دلبسته بودند که ساری را ترک نموده و به آنجا لشکر کشیدند. [۴۹]

فرزندان میربزرگ با تذکر به پدر خویش دربارهٔ جلالیان، از وی خواستند که در این نبرد شرکت نماید و از عزلت بکشد. سید قوام‌الدین نیز بدون هیچ مقاومتی درخواست فرزندان را پذیرفت. [۵۰] سپس میربزرگ هوادارانش را بر دفع «فتنه» فراخواند و خود نیز به میدان نبرد آمد. [۵۱] در نبرد پاول‌رود، که بین دو سپاه صورت گرفت کیا جلالیان شکست سختی متحمل شده و عقب‌نشینی نمودند و بدین ترتیب مامطیر فتح شد. عقب‌نشینی کیافخرالدین جلال به ساری و کیا وشتاسف به قلعه توجی، بیانگر استمرار خطر جلالیان بوده‌است. پس از قتل عبدالله، فرزند ارشد میربزرگ، سید قوام‌الدین آنان را همدست چلاویان و مجری طرح آنان معرفی نمود و فرمان انتقام را صادر نمود[۵۲] که موجب شد کمال‌الدین به قلمرو جلالیان تهاجم نماید. در پس این یورش، کیافخرالیدن جلال و سپس کیا وشتاسف به همراه فرزندانشان کشته‌شدند.[۵۳]

کمال‌الدین در ساری مستقر گردید و حکومت آن شهر را به دستور پدر به عهده گرفت و در سال ۷۶۹ هجری، دستور حفر خندق و بنیاد برج و بارو را در شهر داد.[۵۴] همچنین کمال‌الدین با یکی از دختران کیاوشتاسف ازدواج نمود و به درخواست یکی از زنان کیاوشتاسف، او را در پارچه‌های کتانی و با احترام به خاک سپردند.

پس از فتح ساری، مرعشیان با سرزمین‌های زیر هم مرز شدند:

 نبرد در جنوب

فتوحات مرعشیان در نیمهٔ دوم سدهٔ ۷۰۰ هجری قمری.

فیروزکوه و سوادکوه، مرعشیان را به خراسان و قومس نزدیک می‌کردند.[۲] بنابرین کمال‌الدین به سوی سوادکوه لشکرکشی نمود. مسیر این لشکرکشی از منطقهٔ لپور می‌گذشت که جایگاه خاندانی به نام کیائیان بیستون نیز بود. کمال‌الدین هدایایی به این خاندان اهدا نمود و با دختر کیاحسن کیابیستون وصلت نمود.[۵۵]

کیااسکندر سیاوش سوادکوه را تسلیم نمود ولی کیاجلال متمیر به مقاومت ادامه داد تا آنکه با رسیدن فصل پاییز، مرعشیان مجبور به ترک منطقه و بازگشت به ساری شدند. با رسیدن بهار، ارتشی با حمایت رضی‌الدین، حاکم آمل، به این ناحیه بازگشت ولی علی‌رغم فتح سریع فیروزکوه، کیاجلال متمیر هنوز در قلعه مقاومت می‌نمود. سید فخرالدین در پیامی، کیاجلال متمیر را دعوت به تسلیم نمود و کیاجلال نیز با فرستادن هدایایی، از وی مهلت خواست. این هملت به درازا کشید و فصل پاییز دوباره رسید. مرعشیان نیز مجبور به ترک آنجا شدند.

بدین شکل، فرزندان میربزرگ در سال ۷۷۶هجری، نزد پدر رفتند و از وی کمک خواستند. در این هنگام سید علی‌کیا  نیز به میربزرگ پناهنده شده‌بود. میربزرگ بر سر این مسئله با سیدعلی مشورت نمود و سرانجام وی گفت که شخصأ در این نبرد شرکت خواهد نمود.[۵۶] سپس مرعشیان از حاکمان رستمدار خواستند که به عهد خود عمل نموده و در این نبرد آنان را همراهی کنند ولی آنان پیمان‌شکنی نمودند. [۵۷]

پس از شروع نبرد و رسیدن خبر حضور سادات گیلان به گوش جلال متمیر، وی اعلام نمود که به شرط میانجیگری علی کیا و دریافت امان‌نامه‌ای برای فرزندانش، تسلیم خواهد شد. پس از انجام درخواست‎های کیاجلال، او درهای قلعه‌اش را گشود و طبق پیامش تسلیم شد. پس از تسخیر دژ، سادات مرعشی اموال دیوانی و اموال باقی‌مانده از دوران حکومت باوندیان را جدا نموده و اموال کیاجلال متمیر را به وی بازگرداندند. او نیز بخشی از این اموال را به سادات گیلان و بخش دیگری را به سادات مرعشی اهدا نمود. پس از آن نیز کیاجلال را به ساری منتقل نمودند و قلعهٔ فیروزکوه را از آن پس به عنوان انبار ذخایر محفوظ داشتند.

 نبرد با پادوسبانیان

سید رضی‌الدین، حاکم آمل، با بهانه قرار دادن ظلم حکام رستمدار بر درویشان و حامیان مرعشیان، از پدر و برادر خویش، دربارهٔ برخورد با پادوسبانیان کسب تکلیف نمود.سید قوام‌الدین نیز در پاسخ به این سؤال اینگونه پاسخ داد:

« ملوک رستمدار از آن‌چه فقرا و صلحاء کردند، درویشان ما نیز در مقام انتقام برآیند. اکنون به هرچه صلاح شما می‌دانید، بر آن موجب قیام نمایید که حق‌تعالی موافق است.  »

سرانجام در سال ۷۸۱ هجری، سید رضی‌الدین نامه‌ای به ملک عضدالدوله قباد دوم پور شاه غازی[۶۱] نگاشت و او را به تسلیم دعوت نمود ولیکن قباد نپذیرفت. سپس رضی‌الدین با اجازهٔ میربزرگ، یکی از برادرانش به نام سید فخرالدین را به عنوان حاکم رستمدار معرفی نمود

 میراندشت

نخستین نبرد با پادوسبانیان اندکی پس از مرگ میربزرگ در میراندشت[یادداشت ۱۰] رخ داد.[۵۹] در این نبرد نیروهای مرعشی، توانستند بر پادوسبانیان غلبه کنند، ملک قباد به کجور عقب نشینی نمود و رستمدار به تصرف سادات درآمد. سید رضی‌الدین و فخرالدین تا حوالی کجور قباد دوم را تعقیب نمودند و در سرزمین ناتل، به روستای واتاشان رسیده و آنجا را مرکز عملیات جنگی اعلام نمودند و رستمدار را نیز از همانجا کنترل می‌کردند. [۶۲]

 لکتر

در بهار سال ۷۸۳ه‍‌ق ملک قباد دوم در صحرایی به نام لکتر[یادداشت ۱۱] به نیروهای مرعشی شبیخون زد و به آن‌ها ضربات سنگینی وارد ساخت. [۶۲] چنانچه نزدیک بود که سادات منهدم گردند. [۶۳] اما صبح روز بعد، در نبردی که بین دو سپاه درگرفت، ملک قباد دوم کشته شد. [۶۴] [۶۲] پس از آن رستمداریان علیرغم ادامهٔ مقاومتشان، شکست خوردند و قلعه‌های کجور، کلار، هرسی و آبدان توسط سادات فتح شدند. پس از آن نیز سید فخرالدین، واتاشان را به عنوان پایتخت خویش برگزید.[۶۵]

 مرگ میربزرگ

زمان مرگ میربزرگ در بین مورخین گوناگون است. چنانچه ملاشیخعلی گیلانی آن را ۷۸۱هجری عنوان کرده[۶۶] و یا ظهیرالدین مرعشی، در کتاب تاریخ طبرستان و مازندران و رویان، این اتفاق را در سال ۷۸۱ [۲]یا ۷۸۲ه‍‌ق ذکر می‌کند ولی در همین کتاب چندبار در وقایع سال‌های ۷۸۲ و ۷۸۳ه‍‌ق به این موضوع اشاره شده‌است که سید رضی‌الدین و فخرالدین شرح لشکرکشی‌هایشان را به شکل فتح‌نامه برای میربزرگ می‌فرستادند. همچنین آمده‌است، فخرالدین آن‌گاه که پس از دو سال جنگ، برای بار دوم، عازم قزوین بود، خبر بیماری پدرش را شنیده و به آمل رفت؛ سنگسری با اشاره به این مطالب، تاریخ وفات میربزرگ را محرم سنهٔ ۷۸۴ می‌داند. [۶۷]

میربزرگ با سابقهٔ ۲۰ سال حکومت و حدود ۷۰ سال سن، به بستر بیماری افتاده بود. [۶۸] به گفتهٔ ظهیرالدین، وی در بارفروش‌ده به «مرض طاری» دچار شد.

گویا سید قوام‌الدین از رضی‌الدین رنجشی داشته که موجب گشته وی با پادرمیانی برادرانش به بستر پدر آید. همچنین گفته شده، رضی‌الدین در آن هنگام، از میربزرگ طلب عفو می‌نمود. [۶۸] پس از مرگ میربزرگ، پیروان و هوادارانش، پیکر او را از بارفروش‌ده به آمل منتقل کرده و در همانجا دفنش نمودند. سپس بر مقبره‌اش گنبدی ساختند که اتمام آن را در سال ۸۱۴ هجری ذکر نموده‌اند

 دورهٔ دوم حکومت مرعشیان

 فتح قزوین

پس از تدفین میربزرگ، فخرالدین با جمع‌آوری سپاهی به قزوین بازگشت تا با مخالفانی که در ایام بیماری میربزرگ، در آن دیار سربرآورده بودند، به جنگ بپردازد. وی پس از نبردش در قزوین، از طالقان به قلعهٔ الموت حمله‌ور شد و پس از این نبرد، اموال کسب شده را به طالقان بُرد. [۷۱]

 نبرد در مشرق

پس از سرکوب مخالفان در قزوین، شورش سید عماد در هزار جریب نیز سرکوب شد. در این زمان امیرولی استرآبادی گاهی برای آزمودن توان مرعشیان، به قلمروشان دست‌اندازی می‌نمود و یک بار نیز به اشارت وی، به جان سید کمال‌الدین مرعشی سوء قصد نمودند که ناکام ماند. در مقابل سادات مرعشی، با فرستادن نامه‌هایی مستند برضد آن اقدامات، امیرولی را تهدید می‌کردند. سرانجام سید کمال‌الدین تمامی لشکریان مازندران را به فرماندهی فخرالدین به مقابله با امیرولی فراخواند. [۷۲]

امیرولی نیز با شنیدن خبر لشکرکشی مرعشیان، در تمیشه اردویی بر پا نمود. [۷۳] در نبردی که بین دو سپاه درگرفت، امیرولی در نخستین ساعات دفاع بسیاری از سپاهیانش را از دست داد و به کوه‌پایه‌ها گریخت. مرعشیان نیز استرآباد را تصرف نمودند. [۷۲] پس از آن شایعه شد که امیرولی به خراسان گریخته. [۷۴]


 یورش تیمور

تیمور پیش از آنکه با مرعشیان ارتباطی بیابد، دو بار به استرآباد لشکر کشاند. اولین بار سال ۷۸۰ ه‍‌ق بود که وقتی امیرولی از یورش تیمور آگاه شد، برخی از نزدیکانش من‌جمله امیر حاجی را با انواع پیشکش‌‏ها به‏ نزد پادشاه تیموری فرستاد. تیمور نیز او را بخشید و استرآباد را به او بخشید.


foot problems
جمعه 24 شهریور 1396 ساعت 22 و 19 دقیقه و 06 ثانیه
When I originally commented I clicked the "Notify me when new comments are added"
checkbox and now each time a comment is added I get several e-mails
with the same comment. Is there any way you can remove
me from that service? Cheers!
Why do they call it the Achilles heel?
یکشنبه 12 شهریور 1396 ساعت 02 و 33 دقیقه و 28 ثانیه
Hello, after reading this awesome piece of writing i am also
happy to share my knowledge here with colleagues.
Denice
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 16 و 45 دقیقه و 42 ثانیه
Hi! Do you know if they make any plugins to assist with Search Engine Optimization?
I'm trying to get my blog to rank for some targeted keywords but I'm not seeing very
good gains. If you know of any please share.
Thank you!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر