منشور کوروش
منشور کوروش هخامنشی، نخستین بیانیه جهانی حقوق بشر
منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ ... نوه کوروش، شاه بزرگ ... نبیره چیش پیش، شاه بزرگ...
آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک خدای بزرگ دل های پاک مردم بابل را متوجه من کرد ... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه های مقدسش قلب مرا تکان داد ... من برای صلح کوشیدم.
من برده داری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را ار هستی ساقط نکند.
مردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد ... او برکت و مهربانی اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم ...
من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نمایشگاه هایی که بسته شده بودند را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم.
همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه های خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم. همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که نبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به بیایشگاه های خودشان بازگرداندم. بشود که دل ها شاد گردد.
بشود، خدایانی که آنان را به جایگاه های مقدس نخستین شان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند. بشود که سخنان پر برکت و نیکخواهانه برایم بیابند. بشود که آنان به خدای من مردوک بگویند: " به کوروش شاه، شادشاهی که ترا گرامی می دارد و پسرش کمبوجیه، جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار."
من برای همه مردم جامعه ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.
* برگرفته از کتاب منشور کوروش هخامنشی/ رضا مرادی غیاث آبادی
کشکول
باقلاپلوی محمدعلی شاهی
در یکی از شبهای زمستان محمدعلی شاه هوس "باقلاپلو" کرد. حسنعلی خان امیرنظام گروسی پیشکار و استاندار آذربایجان بیدرنگ دستور به طبخ باقلاپلو داد. در این میان کسی جرئت نکرد بگوید در زمستان باقلای تازه در تبریز نیست. آشپز با "مغز پسته سبز" یک باقلاپلویی دست و پا کرد. محمدعلی میرزا در سر سفره خیلی تعریف و تمجید کرد و از امیرنظام پرسید، باقلای کجا بود که این قدر خوشمزه شده بود. امیر به شوخی گفت: قربان پلوی باقلا و آشپز ناقلا دست به دست هم داده و این طور به مذاق مبارک خوشمزه آمده است. آنها که خبر داشتند از این حرف به خنده افتادند، محمدعلی میرزا نیز خندید اما باز هم چیزی نفهمیده بود.
آش شله قلمکار یا آش سرخه حصار یا آش قجرها
کار بدون نظم و بی حساب و کتاب را به آش شله قلمکار تشبیه می کنند.
ناصرالدین شاه سالی یک روز در فصل بهار به شهرستانک از ییلاقات شمال غرب تهران و بعدها به قریه سرخه حصار، واقع در تهران میرفت (نذر ناصرالدین شاه این بود که در موقع بروز بیماری وبا در قریه شهرستانک آشی پخته و با تناول آن شفا یافته است. به همین جهت آن آش را به گردن او حق بزرگ و ثابتی است و هر ساله باید خاطرة خوش آن را تجدید کرد) به فرمان او دوازده دیگ آش بر بار میگذاشتند که از قطعات گوشت چهارده راس گوسفند و انواع خوردنیها ترکیب میشد. کلیه اعیان و اشراف و رجال و شاهزادگان و زوجات شاه و وزرا در این آشپزان افتخار حضور داشتند و جمعا به کار طبخ و آشپزی میپرداختند. وزرا و امرا و روسا در چادرها و خیمه ها جمعمیشدند و سبزی آش را پاک میکردند. نسوان و خواتین محترمه که در مواقع عادی و در خانه خود دست به سیاه و سفید نمیزدند، در این محل در پای دیگ آشپزان برای روشن کردن آتش و طبخ آش از بر و دوش و سروکول هم بالا میرفتند تا هر چه بیشتر مورد لطف و عنایت قرار گیرند. خلاصه هر کس به فراخور شان و مقام خویش کاری انجام میداد تا آش مورد بحث حاضر شود چون این آش ترکیب نامناسبی از غالب مأکولات و خوردنیها بود، لذا هر کاری که ترکیب ناموزن داشته باشد آن را به آش شله قلمکار تشبیه میکنند.
هر را از بر تمیز نمیدهد
این مثل در مورد افراد بی سواد و بی معرفت به كار میرود.
چوپان جماعت برای هدایت گله و ارتباط برقرار كردن با گوسفندان به مقتضای حال و مقام صداهای مخصوص و متفاوتی را ادا میكند. از جمله این اصوات دو صدای «هرّ» و «برّ» است. چوپانان مناطق غربی ایران، خاصه لرستان این دو صدا را بیشتر به كار میبرند. صدای هر برای فراخواندن گوسفندان است و صدای بر، برای دور كردن آنها. ناگفته نماند كه تلفظ اصوات «هر و بر» به همین سادگیها كه نوشته میشود نیست. در نتیجه چوپانان خبره میتوانند این دو صدا را به درستی ادا كنند. در حقیقت هر و بر الفبای زبان و اصطلاحات چوپانان است. بدین ترتیب ندانستن فوت و فن زبان چوپانی و الفبای آن، یعنی هر و بر به مثابه بیشعوری و بیاستعدادی تلقی میشود. این اصوات در ادبیات ما نیز نشانی دارند:
خوشا آنان كه هر از بر ندانند
نه حرفی در نویسند و نه خوانند.
(بابا طاهر)
در ممالك عربی نیز این اصوات به شكل ضربالمثل رایج است اما به ایهام؛ لا یعرف الهرّ من البرّ: نه رنج رساننده را میشناسد نه راحت رساننده را، و یا خواندن گوسفندان را از راندن آنان فرق نمیگذارد.
چشم روشنی
چشمروشنی به معنی تهنیت و مباركباد است. این عبارت از داستان حضرت یوسف بر جای مانده. داستان یوسف به سبب شهرتی كه دارد برای همگان آشناست. یوسف را برادران به چاه انداختند و از اینجا داستان سرگشتگی و دوری او از پدرش، یعقوب شروع شد. یوسف پس از سالهای سرگردانی و زندان در سی سالگی عزیز مصر شد. (كه در اصطلاح امروز همان وزیر مصر گفته میشود) یك سال در كنعان یعنی سرزمین پدریاش قحطی شد. یعقوب پسرانش را نزد عزیز مصر فرستاد تا ازا و طلب آذوقه كنند. آنها یوسف را نشناختند اما یوسف ایشان را شناخت. ضمن آنكه به آنان آذوقه داد پیراهن خود را نیز به آنها داد تا بر چهرة پدر بنهند (سورة یوسف آیه ۹۳) آخر یعقوب بر اثر جدایی بیناییاش را از دست داده بود. پیراهن یوسف چشم پدر را بینا كرد. بدین ترتیب عبارت چشمروشنی مربوط به داستان حضرت یوسف است و از آن پس هر هدیهأی را كه به مناسبتی برای كسی میفرستند (اعم از تولد نوزاد و…) به چشمروشنی تعبیر و تمثیل میكنند.
هان به یعقوب بگویید كه از گمشدهات
میرسد پیرهنی، چشم تو روشن باشد (حاتم كاشی)
بوق زدن
واژة بوق و ضرب المثل "بوق زدن" معانی متفاوتی داشته و دارد. در قرون ششم و هفتم بوق زدن در پی فتح و پیروزی می آمده است. چنانكه لشكری جایی را فتح می كرد بوق می زدند. تركیب عامیانة "بوق بزن برو جلو" ریشه در این مفهوم دارد.
ـ بوق زدن همچنین مترادف بیكار بودن و كار بیهوده كردن نیز بوده است. چنانكه گفته اند: " كار نداره بوق می زنه بخیه به آب دوغ می زنه"
ـ در ابتدایی ترین مضمون بوق زدن عبارت از سروصدا كردن نیز بوده است:
" بوق نزن جوجه ها خوابند"
ـ " بوق كسی را زدن" مترادف كلك كسی را كندن است مانند "پوست خربزه زیر پای كسی گذاشتن" یا " آب توی كفش كسی ریختن". به طور كلی تركیب "بوق كسی را زدن" معانی: بركناری كسی از سمتی یا از حیز انتفاع ساقط ساختن كسی، مردن یا كشته شدن كسی را در بردارد.
ـ در شاهراههای ایران بوق زنها اخبار و اطلاعات مهم را به صورت رمز به طرف مقابل اطلاع می دادند.
ـ برای جمع آوری سپاهیان و تشویق و تحریض آنان بوق می زده اند
ـ در جشنها و عروسیها به همراه سازهای دیگر بوق نیز می زده اند
ـ آسیابانها با نواختن بوق كشاورزان را برای آوردن گندمها به آسیاب خبر می كرده اند
ـ اگر كسی به هنگام شب از دار دنیا می رفت به آهنگ عزا بوق می زدند تا اهالی در تشییع جنازه شركت كنند.
(نقل خاطرهای از ملیجک)
در مواقعی که مردم مورد ظلم و تعدی واقع می شدند کسی جرئت نمی کرد آن را به عرض شاه برساند، امیدشان از همه جا بریده بود، آخرین علاج آن بود که به در خانه من می آمدند و من بدون ملاحظه از پسرهای شاه، یا ترس از شاهزادگان و صدراعظم های وقت، شکایت آنها را به عرض شاه می رساندم و از آنها رفع ظلم می کردم.با شاه در این اواخر خیلی جسورانه حرف می زدم و هنگام عرض مطالب و شکایات ملاحظه هیچ کس و هیچ مقامی را نمی کردم.
اما تا موقعی که بچه بودم کمتر با شاه حرف می زدم. اگر به کسی ظلم می شد در خانه من می آمد و متحصن می شد و لله های من، یا امین اقدس، شکایات و عرایض آنها را بدون ملاحظه به شاه می رسانیدند.
شاه هم خیلی مواظب بود و تعمد داشت که اگر اتفاقی می افتد و کسی شکایتی دارد حتما به گوشش برسد، این بود که هیچ کس از در خانه من مایوس و ناامید بیرون نمی رفت. تنقیدات مردم خیلی بی مورد بود، زیرا قبل از من شاه نسبت به یک گربه خیلی محبت می کرد که اسم آن گربه “ببری خان“ بود، شاه این گربه را خیلی دوست داشت. آن هم سپردة امین اقدس بود. پرستار و لله مخصوص داشت و از آبدارخانه شاه روزی یک جوجه کباب در قاب بند مخصوص می گذاردند که سرش را هم آبدارباشی آن زمان مهر می کرد. آبدارباشی ابراهیم امین السلطان یا کس دیگری بود و برای ببری خان مثل شاه غذا می آورد. در سفرها هم برای گربه تخت روان مخصوص می گذارند و منزل به منزل او را همراه شاه می بردند، مشهدی رحیم فراش امین اقدس، لله گربه بود. از قراری که شنیده ام گربه هم نسبت به شاه خیلی مانوس بود و شاه هم گربه را خیلی دوست می داشت.
یک وقتی که شاه ناخوش بود و گربه یکی از بچه هایش را بغل رختخواب شاه آورد و به زمین گذارده بود گربه بعد از چند دقیقه مرده بود و بعد حال شاه خوب شده و گفته بودند که ببری خان بچه اش را آورده و دور سر شاه تصدق کرده است. ولی این مطلب دروغ است. چون گربه هر ساعت به ساعت جای بچه هایش را تغییر می دهد و شاید برحسب اتفاق همچو حادثه یی روی داده بود. شاید هم مردمان ساده لوح آن زمان چنین پنداشته اند و از روی سادگی بوده است.
شاه گربه دیگری نیز داشته که او را نیز بسیار دوست می داشته است. این گربه اسمش “کفترخان“ بوده است. این گربه هم کارهای بسیاری برای مردم انجام می داده و خیرش به خیلی ها رسیده است. هر وقت یکی از بستگان شاه، غلامبچه ها، کارکنان حرمخانه و غیره، که انعام و خلعتی می خواستند یا شکایتی داشتند، آن را در عریضه یی نوشته و به گردن کفترخان آویزان می کردند. برای ببری خان نیز همینطور بود. عصر که شاه از کارها فراغت می یافت به حرمخانه می رفت، اول ببری خان و کفترخان را صدا می کرد، به صدای شاه هر جا بودند حاضر می شدند و دیگر از پهلوی شاه جای دیگر نمی رفتند. گربه ها همین که به شاه می رسیدند فورا روی شانه اش می پریدند و خود را لوس می کردند و به بدنش می مالیدند، تا هنگام خواب شاه همراهش بودند. ببری خان گربه بسیار تمیز و پاکی بوده است. ابدا در عمارت بول و غایط نمی کرد. هر وقت شاه عریضه یی به گردن ببری خان می دید باز می کرد و می خواند و حاجت شاکی را برآورده می ساخت. اگر احسان و خلعت و انعامی می خواستند فورا به آنها می داد. اینکه در بعضی جاها نوشته اند که مردم با این عریضه ها حکومت و مراسم می خواسته اند، دروغ بوده است. اغلب هم اهل اندرون یا بیرونی گربه را می دزدیدند، چند روزی او را قایم می کردند، بعد مبلغی انعام و خلعت گرفته و گربه را رها می کردند.
یواش یواش گربه هم اسباب حسد و بخل درباری ها شده بود. در حالی که گربه بیچاره نه داخل پلتیک بود و نه به کسی کاری داشت، شاه بود که برحسب اتفاق گربه یی را دوست می داشت و با او مانوس بود. با این گربه هم به خاطر امین اقدس عداوت داشتند، تا عاقبت الامر گربه هم گم شد و دیگر پیدا نشد. بعضی عملة خلوت و خانم ها تملقا هر وقت گربه می زایید از بچه هایش درخواست می کردند و شاه هم گاهی به آنان مرحمت می کرد و گاهی هم نمی دادند. وقتی که شاه نشسته بود و اهالی حرم در حضور شاه اذن جلوس داشتند، گربه هم وارد می شد و توی دامان یکی از خانم ها می نشست. آن خانم خیلی افتخار می کرد، خوشوقت می شد که شاید شاه به خاطر گربه نظر و توجهی نیز به او بنماید. آخرالامر گربه را دزدیدند و نابودش کردند. مدتها تفحص کردند، ولی اثری از او پیدا نشد.*
|
|
|
|
|
|
____غلامعلی خان معروف به ملیجک و ملقب به عزیزالسلطان_________________________________
* روزنامه خاطرات عزیزالسلطان “ملیجک ثانی“
غلامعلی خان معروف به ملیجک و ملقب به عزیزالسلطان برادرزاده امینه اقدس یکی از زنان سوگلی ناصرالدین شاه و پسر میرزا محمدخان (ملیجک اول) است. غلامعلی در چند ماهگی مقرب درگاه شاهی شد و به قدری مورد محبت و توجه ناصرالدین شاه واقع شد که وی را از فرزندانش هم بیشتر دوست می داشت به طوری که در سفر سوم به اروپا او را همراه خود برد و اخترالدوله دخترش را نیز به عقد او درآورد. ملیجک پس از قتل ناصرالدین شاه عزت و ثروت خود را به تدریج از دست داد و میان او و دختر شاه هم متارکه شد و سرانجام کمی پیش از شهریور ۱۳۲۰ در سن ٦۳ سالگی درگذشت.
برگرفته ازسایت جوان و تاریخ http://www.yandory.com/
طنز :آن عزیزدردانه قاجار، آن ...
آن اصغرالسلاطین و آن اكبرالبواطین، آن عزیز دردانة قاجار، آن یادگار اندرونی دربار، احمدمیرزا به سال، دوازده بود كه تاج كیانی بر سر بنهادندش. از قضا كلاهی بود بس گشاد و بیرویه و آستر، آن دم كه در باغ سفارت روس دستش بگرفتند و پا به پا به كاخ سلطنتی بردند در حال كه او را تعظیم نمودند تیله انگشتی طلب كرد. گویند به سیبزمینی میگفت دیب دمینی.
نقل است آن دم كه وی را به كاخ بردند به ناگاه همسرش، ملكه جهان و دیگر اندرونیان سخت زاری كردند. احمد دامان مادر رها نكرد. رجال كه در سینهشان به جای دل، قلوهسنگ بود و خود را تمام به كوچة علی چپ زده بودند، سؤال بكردند: أی بچه سلطان، چه خواهی كه چنین گریانی؟ احمد با چشمی نمناك و آهی سوزناك انگشت اشارت به جانب مادر كرد. مادر كه خود چون ناودان باران اشكش بر سر و روی وی شرّه میكرد بگفت: أی احمد دلتنگ مشو! كه از دلتنگی تو من رنجورم. اكنون كه دولتی چنین به در خانة تو آمده است راه نمیدهی؟ برخیز و به كاخ گلستان برو.
از آن ممدّ قرارداد دارسی و آن مخلّ خط فارسی، آن آلت فعل، آقاسیدحسن تقیزاده نقل است كه سلطان احمد در اوان سلطنت به دور از چشم مراقبان بر الاغی نشست تا از طریق زرگنده نزد مادر بگریزد. محافظان وی را یافتند و به قصر درافكندند تا مشغول پادشاهی باشد. سیدحسن گوید ایشان را گفتم: نه ایشون وار. مرا گفتند: تورو سنَ نه.
احمد گوید: در زرگنده تقیزاده بدیدم و بشناختم و او را به نام ندا در دادم مرا بگفت: بیست سال است تا كسی مرا به نام نخوانده است تو از كجا نیك دانستی كه من كیم. گفتم چون كت داخل شلوار كرده بودی تو را بشناختم. گفتم چگونهأی؟ گفت: نعمت خدای عزّ و جلّ میخورم فرمان انگلیس میبرم زان پس مرا نصیحتی كرد و بگفت: از انگلیس بترسید چندان كه توانید، طاعت دارید چنانكه دانید، و گوش دارید تا روس شما را فریفته نكند. تا چنانكه گذشتگان به بلا مبتلا شدند، شما نشوید.
سفیر روس گوید از احمد شنیدم كه بگفت: به زرگنده فرو شدم با الاغ، تقیزاده را دیدم در گوشة سفارت نشسته مناجات كردی كه: هر كه فرنگ را شناخت دل را فارغ گرداند به ذكر او، و مشغول شود به خدمت او. احمد گفت: آتش غیرت در من افتاد؛ آهی كشیدم و در دم از حال رفتم.
از غیرت احمد همین بس كه هرگز قرارداد وثوقالدوله امضا نكرد و رشوه نگرفت او را گفتند چرا صحه نگذاشتی. گفت بیش طلب كردم ندادند كاسه كوزهاشان بر هم زدم.
از احمد پرسید كه وطن چیست، گفت پستانك.
آن دم كه احمد به سن هجده برسید كرور كرور پول گرد بیاورد و برای عشق و حال به كازینوهای “مونتكارلو“ و “نیس“ برفت در آن دیار قوت ِ او كنیاكِ هنسی بود كه عوام را اعتقاد است مستیاش بیفزاید بر “هوش“، لكن احمد دم به دم خنگتر گردید، گوسفند به گرگ سپرده بود و دنبه به گربه.
گویند در همه عمر خود شب هیچ نخفتی. شبی گفتند: اگر دمی بیاسایی چه باشد؟ گفت: روز خوابم زایل خواهد گشت. آنقدر از این نمط الواطیها بكرد كه در میان خلق به “احمد علاف“ و “احمد بقال“ شهره گشت.
هرگز سلطانی ندیدم كه نان رعیت احتكار كرده باشد، كاش در رگهای او به جای كنیاك هنسی دو نخود غیرت بود.
یك بار در تهران قحطی درافتاد. بیست هزار خلق بیرون آمدند با بطونِ برآماسیده از فرط جوع. از ارباب كیخسرو نقل است: برفتم برای خرید گندم، ده تومان تخفیف نداد.
در “دندانگردی“ او گویند در سفر فرنگ چون به میان دریا شد، مزد كشتی طلب كردند. گفت ندارم. چندانش بزدند كه بیهوش شد. چون به هوش باز آمد، مزد طلبیدند. گفت ندارم. دیگر بارش بزدند. گفتند پای تو بگیریم در دریا اندازیم. ماهیان دریا درآمدند، هر یك مناتی در دهان، احمد دست فرا كرد مناتها بگرفت و از مرگ برست. گویند در آب فرو میشد از ده انگشت او یك قطره نمیچكید.
احمد را مدام هوای سفر فرنگ در سر بود. گفتهاند: هیچ یك نیست كه دو نشود و هیچ دو نباشد كه سه نشود ] تا سه نشه بازی نشه[ آخرالامر سه شد سفر فرنگ؛ احمد برفت خبرش به جای شخصش بازآمد.
روزی رضاخان به خواب درآمدش. چندان خوف بر وی غالب بود كه چون نشسته بود، گفتی در پیش جلاد نشسته است و هرگز كس لب او خندان ندید ناگهان رضا جامه چاك كرده خاك ادبار بر سر میریزد و میگوید: أی احمد! جان بردی از دست من.
در روز وفاتش پیرزنی گفت: فلان كس جان میكند. گفت: چنین مگوی كه او عمری است كه جان میكند.
گویند از فرط تناول قند دندانهایش تمام تباه گشت و چون سلف خود به مرض قند از دنیا شد، لیك تقصیر همه بر گردن عزرائیل افكندند.
جهانبینی «حماسه» در شاهنامه فردوسی
جهانبینی فردوسی در شاهنامه «حماسه» است. از این روست كه نگاه فردوسی به جهان اعم از «طبیعت» و «انسان» رنگ حماسی دارد. اما این نگاه در تمام شاهنامه جاری و ساری نیست. به عبارتی دیگر فردوسی به اقتضای موضوع هر جا كه تناسب ایجاب كرده باشد به حماسه روی میآورد. بدین ترتیب در شاهنامه فردوسی دو نگاه متفاوت در نظر میآید؛ یكی آنجا كه جنگی در كار نیست و زندگی با جلوههای زیبای آن جریان دارد. از این دست است صحنهای از عروسی «فرنگیس» با «سیاوش»:
به یك هفته در مرغ و ماهی نخفت
نیامد سر یك تن اندر نهفت
زمین باغ گشت از كران تا كران
ز شادی و آواز رامشگران
و دیگر آنجا كه صحنة نبرد را تصویر و ترسیم میكند:
چو خورشید شمشیر رخشان كشید
شب تیره از بیم شد ناپدید
در نگاه اول، فردوسی عناصر و اجزای طبیعت را با حماسه درگیر نمیكند. اما در دیگر نگاه گذشته از اینكه طبیعت و انسان او طبیعت و انسانی است حماسی به تناسب صحنة نبرد، سخن با توصیفی حماسی از آوردگاه آغاز میشود و این توصیف در نهایت ایجاز به صحنه آرایی میپردازد. در خوان پنجم، آنجا كه اولاد به دست رستم گرفتار می شود؛ واژگان شب ، ماه، ستاره و خورشید با هم تناسب لفظی دارند و به لحاظ معنی (و به زبان «اشاره»)، چگونگی چیره شدن «رستم» بر «اولاد» را بیان میكند.
شب تیره چون روی زنگی سیاه
ستاره نه پیدا نه تا بنده ماه
تو خورشید گفتی به بند اندرست
ستاره به خم كمند اندرست
این زبانشناسی گاه در وصف مشعوق نیز از اجزای حماسه بهره میگیرد، در داستان خواستگاری كاوس از سودابه، دختر شاه هاماوران چنین میسراید :
به بالا بلند و گیسو كمند
زبانش چو خنجر لبانش چو قند
دو یاقوت، رخشان دو نرگس، دژم
ستون دو ابرو چو سیمین قلم
فردوسی با تشبیه «زبان» به «خنجر» و تشبیه «ابروان» به «ستون» برای توصیف شمایل معشوق از زبان حماسه وام میگیرد این نگرش به معشوق بعدها در زبان مولانا، سعدی و حافظ به اوج میرسد. در شاهنامه حتی برای بیان مفاهیم فلسفی و هستی شناسی نیز «زبان حماسه » به زیبایی جریان دارد:
چنین است كردار گردان پیر
گهی چون كمانست و گاهی چو تیر
در داستان عزیمت «طوس» و «فریبرز» به دژبهمن و ناكامی آنها اجزای طبیعت در بیان ماجرا نقش مؤثری دارند:
چو خورشید برزد سر از برج شیر
سپهر اندر آورد شب را به زیر
سنانها ز گرمی همی بر فروخت
میان زره مرد جنگی بسوخت
با آنكه صنعت تناسب (مراعاتالنظیر) صنعتی لفظی به شمار میرود و فردوسی از این صنعت بسیار بهره برده است اما شاهكار شاهنامه در برقراری تناسب میان مفاهیم و مضامین است. در داستان «بازگشتن ایرانیان به نزد خسرو «تاج» نماد پادشاهی است و «روز سفید» نماد پادشاه و اینها همه با «خسرو» تناسب دارند:
چو بر زد سر از كوه خوشید شید
برآمد سر تاج روز سفید
حاصل فرجام را با یكی از زیباترین صحنهآراییهای حماسی شاهنامه به پایان میبریم، صحنة «سپاه فرستادن افراسیاب به نزدیك پیران»:
درخشیدن تیغ و ژوبین و خشت
تو گفتی شب اندر هوا لاله كشت
زمین گفتی از خون میستان شدست
ز نیزه هوا چون نیستان شدست
برگرفته ازسایت جوان و تاریخ http://www.yandory.com/
اسدالله علم و برگزاری جشنهای 2500 ساله
نوروز جشن آغاز سال
نوروز جشن آغاز سال
نوروز جشن آغاز سال و یکی از کهنترین جشنهای به جا مانده از دوران باستان است. خاستگاه نوروز در ایران باستان است و هنوز مردم مناطق مختلف فلات ایران نوروز را جشن میگیرند. امروزه زمان برگزاری نوروز، در آغاز فصل بهار است. نوروز در ایران و افغانستان آغاز سال نو محسوب میشود و در برخی دیگر از کشورها تعطیل رسمی است.
بنا به پیشنهاد جمهوری آذربایجان،مجمع عمومی سازمان ملل در نشست ۴ اسفند ۱۳۸۸ (۲۳ فوریه ۲۰۱۰) ۲۱ ماه مارس را بهعنوان روز جهانی عید نوروز، با ریشهٔ ایرانی بهرسمیت شناخت و آن را در تقویم خود جای داد. در متن به تصویب رسیده در مجمع عمومی سازمان ملل، نوروز، جشنی با ریشه ایرانی که قدمتی بیش از ۳ هزار سال دارد و امروزه بیش از ۳۰۰ میلیون نفر آن را جشن میگیرند توصیف شدهاست.
پیش از آن در تاریخ ۸ مهر ۱۳۸۸ خورشیدی، نوروز توسط سازمان علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد، به عنوان میراث غیر ملموس جهانی، به ثبت جهانی رسیدهبود. در ۷ فروردین ۱۳۸۹ نخستین دورهٔ جشن جهانی نوروز در تهران برگزار شد و این شهر به عنوان «دبیرخانهٔ نوروز» شناخته شد.
واژه نوروز در الفبای لاتین
در متنهای گوناگون لاتین، بخش نخست واژه نوروز با املای No،Now،Nov و Naw و بخش دوم آن با املای Ruz، Rooz و Rouz نوشته شده است. در برخی از مواقع این دو بخش پشت سر هم و در برخی با فاصله نوشته میشوند. اما به باور دکتر احسان یارشاطر بنیانگذار دانشنامه ایرانیکا، نگارش این واژه در الفبای لاتین با توجه به قواعد آواشناسی، به شکل Nowruz توصیه میشود. این شکل از املای واژه نوروز، هماکنون در نوشتههای یونسکو و بسیاری از متون سیاسی به کار میرود.
پیشینه
منشا و زمان پیدایش نوروز، به درستی معلوم نیست. در برخی از متنهای کهن ایران ازجمله شاهنامه فردوسی و تاریخ طبری، جمشید و در برخی دیگر از متن ها، کیومرث بهعنوان پایهگذار نوروز معرفی شده است. پدید آوری نوروز در شاهنامه، بدین گونه روایت شده است که جمشید در حال گذشتن از آذربایجان، دستور داد تا در آنجا برای او تختی بگذارند و خودش با تاجی زرین بر روی تخت نشست. با رسیدن نور خورشید به تاج زرین او، جهان نورانی شد و مردم شادمانی کردند و آن روز را روز نو نامیدند.
برخی از روایتهای تاریخی، آغاز نوروز را به بابلیان نسبت میدهد. بر طبق این روایتها، رواج نوروز در ایران به ۵۳۸ سال قبل از میلاد یعنی زمان حمله کورش بزرگ به بابل بازمیگردد. همچنین در برخی از روایتها، از زرتشت بهعنوان بنیانگذار نوروز نام برده شده است. اما در اوستا (دست کم در گاتها) نامی از نوروز برده نشده است.

نوروز در زمانسلسله هخامنشیان
نگاره مراسم پیشکش هدایا به پادشاه ایران در تخت جمشید. برخی از پژوهشگران، این مراسم را به نوروز مربوط میدانند.
کوروش دوم بنیانگذار هخامنشیان، نوروز را در سال ۵۳۸ قبل از میلاد، جشن ملی اعلام کرد. وی در این روز برنامههایی برای ترفیع سربازان، پاکسازی مکانهای همگانی و خانههای شخصی و بخشش محکومان اجرا مینمود. این آیینها در زمان دیگر پادشاهان هخامنشی نیز برگزار میشده است. در زمان داریوش یکم، مراسم نوروز در تخت جمشید برگزار میشد. البته در سنگنوشتههای بهجا مانده از دوران هخامنشیان، بهطور مستقیم اشارهای به برگزاری نوروز نشده است. اما بررسیها بر روی این سنگنوشتهها نشان میدهد که مردم در دوران هخامنشیان با جشنهای نوروز آشنا بودهاند، و هخامنشیان نوروز را با شکوه و بزرگی جشن میگرفتهاند. شواهد نشان میدهد داریوش اول هخامنشی، به مناسبت نوروز در سال ۴۱۶ قبل از میلاد سکهای از جنس طلا ضرب نمود که در یک سوی آن سربازی در حال تیراندازی نشان داده شده است.
در دوران هخامنشی، جشن نوروز در بازهای زمانی میان ۲۱ اسفند تا ۱۹ اردیبهشت برگزار میشده است.
نوروز در زمان اشکانیان و ساسانیان
در زمان اشکانیان و ساسانیان نیز نوروز گرامی داشته میشد. در این دوران، جشنهای متعددی در طول یک سال برگزار میشد که مهمترین آنها نوروز و مهرگان بوده است. برگزاری جشن نوروز در دوران ساسانیان چند روز (دست کم شش روز) طول میکشید و به دو دوره نوروز کوچک و نوروز بزرگ تقسیم میشد. نوروز کوچک یا نوروز عامه پنج روز بود و از یکم تا پنجم فروردین گرامی داشته میشد و روز ششم فروردین (خردادروز)، جشن نوروز بزرگ یا نوروز خاصه برپا میشد. در هر یک از روزهای نوروز عامه، طبقهای از طبقات مردم (دهقانان، روحانیان، سپاهیان، پیشهوران و اشراف) به دیدار شاه میآمدند و شاه به سخنان آنها گوش میداد و برای حل مشکلات آنها دستور صادر میکرد. در روز ششم، شاه حق طبقات گوناگون مردم را ادا کرده بود و در این روز، تنها نزدیکان شاه به حضور وی میآمدند.
شواهدی وجود دارد که در دوران ساسانی سالهای کبیسه رعایت نمیشدهاست. بنابراین نوروز هر چهار سال، یک روز از موعد اصلی خود (آغاز برج حمل) عقب میماند و درنتیجه زمان نوروز در این دوران همواره ثابت نبوده و در فصلهای گوناگون سال جاری بوده است.
اردشیر بابکان، بنیان گذار سلسله ساسانیان، در سال ۲۳۰ میلادی از دولت روم که از وی شکست خورده بود، خواست که نوروز را در این کشور به رسمیت بشناسند. این درخواست مورد پذیرش سنای روم قرار گرفت و نوروز در قلمرو روم به Lupercal معروف شد.
در دوران ساسانیان، ۲۵ روز پیش از آغاز بهار، در دوازده ستون که از خشت خام برپا میکردند، انواع حبوبات و غلات (برنج، گندم، جو، نخود، ارزن، و لوبیا) را میکاشتند و تا روز شانزدهم فروردین آنها را جمع نمیکردند. هر کدام از این گیاهان که بارورتر شود، در آن سال محصول بهتری خواهد داد. در این دوران همچنین متداول بود که در بامداد نوروز، مردم به یکدیگر آب بپاشند. از زمان هرمز اول مرسوم شد که مردم در شب نوروز آتش روشن نمایند. همچنین از زمان هرمز دوم، رسم دادن سکه در نوروز بهعنوان عیدی متداول شد.
پهن کردن سفرهٔ نوروزی در ایران آداب و رسوم خاصی دارد و روی سفره اجزای دیگری بهویژه آینه، شمع، و آب نیز حضور دارند. از دیگر اجزای سفرهٔ امروزی میشود از ماهی و تخم مرغ رنگشده یاد کرد.
در کابل و شهرهای شمالی افغانستان، سفره هفت میوه متداول است. در این سفره، هفت میوه قرار میگیرد، از جمله؛ کشمش سبز و سرخ، چارمغز، بادام، پسته، زردآلو و سنجد. چیدن سفرهای مشابه با استفاده از میوه خشک شده، در بین شیعیان پاکستان هم مرسوم است.
علاوه بر این، سفره هفت شین در میان زرتشتیان، و سفره هفت میم در برخی نقاط واقع در استان فارس در ایران متداول است. در جمهوری آذربایجان عدد هفت اهمیتی ندارد و بر روی سفرههای نوروزی خود، آجیل قرار میدهند.
غذاهای نوروزی
یکی از متداولترین غذاهایی که به مناسبت نوروز پخته میشود، سمنو (سمنک، سومنک، سوملک، سمنی، سمنه) است. این غذا با استفاده از جوانه گندم تهیه میشود. در بیشتر کشورهایی که نوروز را جشن میگیرند، این غذا طبخ میشود. در برخی از کشورها، پختن این غذا با آیینهای خاصی همراه است. زنان و دختران در مناطق مختلف ایران، افغانستان، تاجیکستان، ترکمنستان و ازبکستان سمنو را بهصورت دستهجمعی و گاه در طول شب میپزند و درهنگام پختن آن سرودهای مخصوصی میخوانند.
پختن غذاهای دیگر نیز در نوروز مرسوم است. بهطور مثال در بخشهایی از ایران؛ سبزی پلو با ماهی در شب عید، در افغانستان سبزی چلو با ماهی, در ترکمنستان؛ نوروزبامه، در قزاقستان؛ اویقی آشار، در بخارا؛ انواع سمبوسه پخته میشود. بهطور کلی پختن غذاهای نوروزی در هر منطقهای که نوروز جشن گرفته میشود مرسوم است و هر منطقهای غذاها و شیرینیهای مخصوص به خود را دارد.
نوروزخوانی
نوروز خوانی یا بهار خوانی یا نوروزی، گونهای از آواز خوانی است که در گذشته در ایران رواج داشتهاست. در حال حاضر رواج این گونه آواز خوانی بیشتر در استانهای مازندران و گیلان است. در نوروز خوانی افرادی که به آنها نوروز خوان گفته میشود پیش از آغاز فصل بهار به صورت دورهگردی به شهرها و روستاهای مختلف میروند و اشعاری در مدح بهار یا با ذکر مفاهیم مذهبی به صورت بداهه یا از روی حافظه میخوانند. این اشعار اکثرأ به زبانهای طبری و گیلکی میباشد. این اشعار بیشتر بصورت ترجیع بند بوده و توسط یک یا چند شخص همزمان خوانده میشود.
نوروز پس از اسلام
از برگزاری آیینهای نوروز در زمان امویان نشانهای در دست نیست و در زمان عباسیان نیز به نظر میرسد که خلفا گاهی برای پذیرش هدایای مردمی، از نوروز استقبال میکردهاند. با روی کار آمدن سلسلههای سامانیان و آل بویه، جشن نوروز با گستردگی بیشتری برگزار شد.
در دوران سلجوقیان، به دستور جلالالدین ملکشاه سلجوقی تعدادی از ستاره شناسان ایرانی از جمله خیام برای بهترسازی گاهشمار ایرانی گرد هم آمدند. این گروه، نوروز را در یکم بهار (ورود آفتاب به برج حمل) قرار دادند و جایگاه آن را ثابت نمودند. بر اساس این گاهشمار که به تقویم جلالی معروف شد، برای ثابت ماندن نوروز در آغاز بهار، مقرر شد که حدوداً هر چهار سال یکبار (گاهی هر پنج سال یک بار)، تعداد روزهای سال را بهجای ۳۶۵ روز برابر با ۳۶۶ روز در نظر بگیرند. این گاهشمار از سال ۳۹۲ هجری آغاز شد.
نوروز در دوران صفویان نیز برگزار میشد. در سال ۱۵۹۷ میلادی، شاه عباس صفوی مراسم نوروز را در عمارت نقش جهان اصفهان برگزار نمود و این شهر را پایتخت همیشگی ایران اعلام نمود.
سفرههای نوروزی
سفرههای نوروزی یکی از آیینهای مشترک در مراسم نوروز در بین مردمی است که نوروز را جشن میگیرند. در بسیاری از نقاط ایران، جمهوری آذربایجان و برخی از نقاط افغانستان، سفره هفت سین پهن میشود. در این سفره هفت چیز قرار میگیرد که با حرف سین آغاز شده باشد؛ مثل سیر، سنجد، سمنو، سیب و ... به هفت سینی که چیده میشود معانی خاصی نسبت دادهاند. مثلاً سیب را نماد زیبایی و تندرستی، سنجد را نماد عشق و محبت، و سکه را رزق و روزی گفتهاند. به نظر میرسد گذاشتن هفت جزء آغازشونده با حرف سین در سفرهٔ نوروزی پدیدهای جدید است و پیشینهٔ تاریخی ندارد،
تبلیغات 





